نوشتن چیست؟ یک بیماریِ مسری است که از همان روز اولِ انشای کلاس سوم شروع شد و دیگر ولتان نمیکند؛ مثل آن جورابِ گمشدهٔ ماشین لباسشویی که همیشه یکیاش ناپدید میشود. هیچکس هم نمیداند دقیقاً کِی و کجا. اما من اینجا هستم تا از دلایل این جنونِ شیرین بگویم؛ جنونی که هم نجاتدهنده است، هم دردسرساز.

مینویسم چون مغزم شلوغتر از ایستگاه مترو در ساعت هفت صبح است. ایدهها، خاطرهها، ترسها و رویاها آنقدر در سرم هجوم میآورند که اگر ننویسم، منفجر میشوم. کاغذ تنها جایی است که میتوانم آنها را به نوبت بنشانم و بگویم: «حالا نوبت توست، حرف بزن!»
کاغذ صبور است؛ نه عجله دارد، نه قضاوت میکند.


شاعر بزرگی گفت: «اگر از خدایان بودیم، نمینوشتیم.» راست میگوید. ما فانی هستیم و نوشتن، راهی است برای فریاد زدن در برابر سکوت ابدی. مثل این است که روی دیوار تاریخ بنویسی: «من اینجا بودم؛ دیدم، خندیدم، بنان گوش دادم و گریستم و یک فنجان چای هم نوشیدم!»
نوشتن، امضای ما پایِ لحظههای زودگذر است.


تبدیل درد به شعر، شکست به داستان، عشق به نامه؛ اینها همه جادو هستند. من با کلمات، سرب را به طلا تبدیل میکنم؛ یا حداقل سعی میکنم. اگر موفق نشدم، دستکم یک شعر بامزه یا یک جملهٔ قابلتحمل از دلش درمیآورم.
گاهی همین تلاشِ ناتمام، خودش معجزه است.


آیا تا به حال سعی کردهاید در یک مهمانی شلوغ، داستان زندگیتان را تعریف کنید؟ صدایتان گم میشود. اما روی کاغذ، شما رئیس هستید. میتوانید فریاد بزنید، پچپچ کنید یا حتی سکوت کنید.
کاغذ هیچوقت حرفتان را قطع نمیکند و نمیگوید: «حالا وقتش نیست.»


نوشتن مثل یک کلید است؛ درهایی را باز میکند که حتی نمیدانستید بستهاند. گاهی آن در به اتاقی پر از نور میرسد، گاهی به یک زیرزمین تاریک. اما همیشه چیزی برای کشفشدن وجود دارد؛ حتی اگر آن چیز فقط ترسها و رویاهای خودتان باشد.
و گاهی نجاتِ خود، شجاعانهترین شکلِ نجات دنیاست.


جرج اورول گفت: «نویسندگان خودمحور هستند.» راست میگوید! دلم میخواهد بعد از مرگم، کسی چیزی بخواند و بگوید: «وای! این آدم واقعاً فکر میکرده!»
یا اگر خیلی خوششانس نباشم، حداقل بگوید: «چه خط خوشی داشته!»


در دنیای واقعی، ممکن است یک معلم باشم، یک پدر، یک مادر یا یک ربات اداری. اما روی کاغذ، من یک کاشفم، یک شورشی، یک عاشق، یک دیوانهٔ خندان.
نوشتن تنها جایی است که میتوانم بدون ترس از قضاوت، خودِ واقعیام باشم.


کلمات هرگز به شما خیانت نمیکنند. هیچوقت نمیگویند: «حرفت تکراری است» یا «این را قبلاً شنیدهام.» آنها همیشه آنجا هستند؛ ساکت، وفادار و منتظر، تا شما آنها را با ریمیکسی از Dean Martin و گوگوش به رقص درآورید.


اگر ننویسم، خفه میشوم. نمیتوانم نفس بکشم. کلمات در گلویم گیر میکنند و آزارم میدهند. پس مینویسم تا زنده بمانم؛ زنده ماندنی که فقط نفس کشیدن نیست، بلکه حس کردن، فکر کردن و بودن است.


نوشتن یک انتخاب نیست؛ یک اجبار است. مثل این است که از یک پرنده بپرسید: «چرا پرواز میکنی؟» و جواب بدهد: «چون بال دارم!»
من هم مینویسم چون قلم دارم، کاغذ دارم و داستانی که باید گفته شود.

پ.ن: اگر شما هم دچار این بیماریِ شیرین شدهاید، بدانید تنها نیستید. جهان پر است از دیوانگانِ قلمبهدست که سعی میکنند با کلمات، دنیا را نجات دهند... یا دستکم خودشان را.
حالا شما بگویید: چرا مینویسید؟