ماه برای من یک دوست قدیمی است، نه از آنهایی که هر روز میبینیشان، بلکه از آن جنس رفیقهایی که سالهاست چشم انتظار نگاهشان هستی و وقتی پیدایشان میشود، تمام خستگی دنیا از دلت بیرون میرود.
او در اوج تنهایی آسمان، تنها نیست. انگار میداند چه کسی زیر نور چراغ اتاقش، خیره به شیشهی پنجره نشسته و به چیزهایی فکر میکند که حتی خودش هم نمیتواند بگوید چیست. ماه نیازی ندارد حرف بزند، همین که هست، کافی است.
هر شب که از پشت ابرها سرک میکشد، انگار دارد نجوایی را تکرار میکند که من هرگز نشنیدهام اما همیشه فهمیدهام. نورش نه مثل خورشید زورگو ست که همه جا را بیاجازه روشن کند، بلکه مؤدبانه بر شانههای شب مینشیند، آرام، بیادعا. انگار میگوید: «اگر خواستی ببین، من اینجام.»
بعضی شبها که دلم برای خودم تنگ میشود، سراغش را میگیرم. او همیشه همان جاست، پشت همین پنجره، یا پشت پنجرهی کسی دیگر در شهری دور. و این برایم عجیب است؛ اینکه چیزی تا این اندازه دور، بتواند اینقدر نزدیک باشد. نزدیکتر از خیلیها.
ماه برای من نه یک قرص نور در آسمان، که آینهای ست که هر بار دیدنش، خودِ گمشدهام را به من برمیگرداند.
