این داستان را بر اساس مفهوم "انتخابهای قربانیساز" و "تمرکز روی عمق به جای گسترش دادن سطحی"، نوشتهام.
ساحل خالی بود. امید، همانطور که پاهایش را در شنهای نمدار فرو میبرد، به ساعتشنی کوچکی در دستش خیره شده بود. دانههای ریز شن، بیوقفه از گلوگاه باریک آن میریختند. بالا خالی میشد و پایین پُر.
این ساعتشنی را از پدربزرگش به ارث برده بود، با این وصیت عجیب: "هر بار که آن را وارونه میکنی، باید چیزی را برای همیشه رها کنی."
امید سالها بود که کنار این ساعتشنی در قفسه خاک میخورد. زندگیاش یکنواخت و بیدغدغه پیش میرفت: کارهای اداری تکراری، گپهای همیشگی با دوستان، و هزاران رویای نخ نما شده که مثل پوسترهای قدیمی روی دیوار، رنگ باخته بودند. "وقتش نرسیده"، "از شنبه شروع میکنم"، "حال و حوصلهی آدمها را ندارم". اینها تکیهکلامهای همیشگی او بودند.
تا اینکه شب قبل، درست موقعی که داشت برای هزارمین بار ایدهی نوشتن داستان بازیاش را در ذهن مرور میکرد (و بعد سریال جدیدی را روی تلویزیون روشن کرد)، ناگهان نگاهش به ساعتشنی افتاد. شنهای بالایی تقریبا تمام شده بود. یک لحظه حس کرد کل عمرش در آن لحظهی خاص فشرده شد: "چه این چند سال متمرکز باشی، چه نباشی، زمان که نمیایستد. خرج میشود. فقط تویی که ایستادهای."
تصمیم گرفت. صبح، ساعتشنی را به ساحل بیاورد. با هر وارونه کردن، یک انتخاب سخت کرد و یک رویا را در آب روانه ساخت.
بار اول، شنها ریختند. او "رویای حرفهای گیتار زدن" را انتخاب کرد تا رها کند. سازش را، که سالها بیاستفاده مانده بود، در ذهن به آب سپرد. کمی درد داشت، ولی سبکتر شد.
بار دوم، "وسواس کمالگرایی در کارهای جزئی" را رها کرد. قرار نیست همه چیز بینقص باشد. همین که شروع کنی کافی است.
بار سوم، سختترینش بود: "لذتِ مورد تایید همه بودن". باید با این رویا خداحافظی میکرد. وقتی شنها ریختند، گویی سنگ بزرگی از دوشش برداشته شد.
حالا، با هر وارونه کردن، یک قطعه از بار سنگین رویاهای محال و تعهدات بیمعنا کم میشد. به جای آنها، فضایی خالی، آرام و متمرکز در وجودش جان میگرفت. همان فضایی که برای "کار عمیق" روی نوشتن نیاز داشت.
ماهها گذشت. او دیگر مرد ساحل نبود. پشت میز کارش، در سکوت سپیدهدم مینوشت. صفحههای خالی یکی یکی پُر میشدند. گاهی به قفسه نگاه میکرد، جایی که ساعتشنی حالا همیشه ثابت مانده بود. دیگر نیازی به وارونه کردنش نداشت. چون یاد گرفته بود که گزینهی "همه چیز" وجود ندارد. انتخاب، هنر قربانی کردن چیزهای خوب، برای چیزهای عالی است.
زمان همچنان میریخت، مثل همیشه. اما امید این بار، به جای تماشای عبور آن از پشت پنجرهی امن و یکنواخت زندگی قدیمی، سوار بر موجش شده بود و به سوی جزیرهی ناشناختهای میرفت که فقط مختص خودش بود.


