همیشه فکر میکرد که زندگی جایی دورتر است؛ جایی که در آن چهرهها واقعا واقعی خوشحالترند، آسمانها جور دیگری صافاند، و فرصتها در پیش چشماش به شکلی بیپایان و طلایی در حرکتاند. زندگی همیشه در جایی دور بود، پشت پنجرهای که برای او بسته بود، پشت دیوارهایی که عبور از آنها به نظر غیرممکن میرسید. او زندگی را در دستهای دیگران میدید و به آن نگاه میکرد، با دلخوشیهایی که نمیدانست چرا هیچگاه به او تعلق ندارد. زندگی برای او همیشه همانطور که از دور میدید، در دنیای دیگری بود.
اما این روزها، نگاهش به دنیا تغییر کرده است. زندگی برای او دیگر جایی دورتر و محال نیست. زندگی، برای او همینجاست؛ همین لحظهای که در آن نفس میکشد و قلبش میزند. در سکوتی که هر صبح پر از تردید است، در نسیم خنکِ صبحگاهی که با بوی خاک مرطوب در هم آمیخته، در شلوغی خیابانی که در آن بوی نان تازه میآید و بوی خستگی انسانهایی که در زندگیشان درگیر جنگی بیپایانند. اینجا، در همین لحظهی ساده، او زندگی را میبیند. نه در آرزوهای دور و دراز، نه در آیندهای که همیشه در انتهای روشنی دور دست است، بلکه همینجا، همینجا که حالا در آن قرار دارد.
زندگی، در همین لحظههای ظالمانه سخت و پیچیده، همچنان ادامه دارد. با تمام زاویهها و زیباییهایش. ادامه دارد وقتی که یک کودک در گوشهای از جهان با صدای بلند میخندد و کودک دیگری، در گوشهای دیگر، با چشمانی پر از اشک و درد جان میدهد. زندگی ادامه دارد زیر باران گلوله، در آغوش معشوقی که در کنار هم، از سختیهای دنیا میگریزند. ادامه دارد با هر لحظهای از درد، با هر لحظهای از خوشی و شادی. جهان، سمفونی بزرگی است که برای یکی نغمهی مرگ مینوازد و برای دیگری، آهنگ تولدی نو. و در هر لحظه، هر دو زندگی میکنند. در همانجا، در همانزمان، زیر همان آسمان.
او دیگر نمیپرسید «چرا زندگی من اینگونه است؟». دیگر هیچ شکی نداشت که زندگی او همین است؛ همین لحظاتی که در این هیاهو، در این روزهای پُر از صدا و آشوب، انتخاب میکند که «عاشق» باشد. انتخاب میکند که «اخلاق» را نگه دارد، حتی وقتی که دنیای بیاخلاق، به او وعدهی سود بیشتری میدهد. انتخاب میکند که خون هر انسان، در هر جغرافیا، به یک اندازه سرخ است. او انتخاب میکند که قربانی را نه بر اساس رنگ چشم و زبانی که میداند، نه بر اساس دین و مذهبش، بلکه به عنوان انسانی با تمام شکوه و رنجاش ببیند.
انسانها عجیباند. در قلب رنج و مظلومیتشان، حماسه میسازند و در همان حال، همان انسانها، با دستی که حماسه را نوشت، بر شانه یا شقیقهی مظلوم دیگری تفنگ میگذارند. نام این را میگذارند « معاملهی قدرت»، «تقدیر» یا «حقانیت». و باز، خون میریزد. خون، مادهای ساده است؛ نه شعر میداند، نه اندوه. فقط تجربه میآفریند؛ بدن انسان، ماده است. مادهای تجربهپذیر. تجربهای که برای یکی تلخ و برای انسانهای بیرون دایره تجربهناشده است. که تاریخ، هر بار که میگذرد، آن را تکرار میکند. و تاریخ چه میداند تجربه، خون، انسان چیست.
اما در میان این همه گیر و دار و جنجال، یک چیز ثابت است: زندگی همچنان ادامه دارد. همانطور که گیاهی از دل سنگهای خشک سر برمیآورد، همانطور که رودی که از طوفان گذشته، آرام میشود و به مسیر خود ادامه میدهد. ما میآییم و میرویم؛ خوشبخت و بدبخت، قربانی و قربانیکننده، آگاه و ناآگاه. و جهان بزرگ و بیاعتنا، بیوقفه به راه خود میرود.
شاید زندگی، نه در رسیدن به آن آرمان دور و دستنیافتنی، بلکه در همین «ادامه دادن» باشد. ادامه دادن با وجدان، با عشق، با توجه به رنجهای دیگران. ادامه دادن، حتی وقتی که دنیا پر از هرج و مرج است، وقتی که هوا داغ و سنگین و آسمان پر از ابر است. همان انتخاب کوچک و روزانهای باشد که در گوشی زمزمه میشود: «امروز، مهربان باش.»
و این، کافی است. برای همین لحظه، کافی است. زندگی همینجاست. در همین نفس، در همین انتخاب، در همین لحظهی ساده که او حالا از آن عبور میکند. در همین لحظه که تو او را خواندی.
