
.
.
.
.
نگهبانِ تنها، بر فراز برجی از شبنم ایستاده بود و چشمانش را به بیکران دوخته بود؛ نه برای دیدن طلوع، بلکه برای آنچه طلوع با خود میآورد. شانههایش زیر بار قرنها باد خم شده بود، اما قامتش همچنان استوار مانده بود؛ درخت بلوط ریشههایش به سنگ میرسند. او نمیپرسید چرا، فقط میدانست که باید بماند. تصویرش، تکرار همان سرباز رومی بود که در زیر آوار پمپئی، اسلحهاش را در دست فشرده بود؛ وظیفه، تابوتش شد و تنها یادگارش.
.
.
.
.
در کارگاه تاریخ، قهرمانان پرآوازه اغلب پردهگردانان صحنهاند؛ چهرههایی که دیده میشوند. اما خودِ صحنه را کسانی برپا میدارند که هر روز، با سکوتی خستگیناپذیر، سنگهای سختِ عهد را میتراشند. کپلر، در فقر و تاریکی، سالها اوراق رصدهای دقیق تیکو براهه را ورق زد؛ نه برای نام و نان، بلکه از سر وفاداری به عدد و آسمان. همانگونه که کشتیِ رسیده به بندر، مدیون دستانی است که در اتاقک موتور، با ریتمی یکنواخت، به ماشینهای داغ و سوزان گوش کردهاند.
.
.
.
.
گاهی این هیبت از وفاداری، ردّی است کمرنگ بر ماسههای تندباد. مادری که بر بستر بیماریِ فرزندش، چراغی روشن نگه میدارد تا سپیده برسد. یا نویسندهای گمنام که عمری را صرف ترجمهای میکند، بیآنکه نامش پای آن بیاید. این قلمهای بیصدا، جوهر خود را نه از تشویق، که از سرچشمهی عمیقِ «باید بودن» میمکند؛ شبیه آن روایتِ کهن از عتیق. و شمعهایی که در طوفان، یکی پس از دیگری میسوزند تا آخرین شمع روشن بماند.
.
.
.
.
و در نهایت، وفاداری به مسئولیت، به عهد، نه فریادی پیروزمندانه است و نه ژستی قهرمانانه؛ بلکه نجوایی مداوم است. نجوایی که از تار و پود فرشهای کهنِ قالیبافان بیرجند تا خطوط محکمِ وصیتنامهی یک معلم روستایی در کردستان طنین میاندازد. این نجوا، رودی زیرزمینی است که کویرهای بیتفاوتی را سیراب میکند و بیآنکه دیده شود، درختان سرفراز تمدن را میرویاند.
.
.
.
.
گاهگاه، تاریخ در هزار آینهی شکستهی خود، تصویر این نجواگران خاموش را حفظ میکند. به شکل نقشهایی بر آب که هرچند محو، جهت جریان را برای همیشه تغییر میدهند.
.
.
.
.
