اسمم مهلا نیست، اما اگر قرار باشد این روایت جایی ثبت شود، مهلا نام بهتری است؛ بیصدا، معمولی، و دقیقا همانقدر محو که آدمها در عشقی یکطرفهاند. من پرستارم. اما آنقدری که از زخم آدمها مراقبت کردهام، از زخمهای روان رنجورم مراقبت نمیکردم.
داستان از همان جا شروع شد که نباید. از لحظهای که مردی آرام و سر به زیر آنقدری که حتی نگاهش صدای واق واق یک سگ را هم میترساند، از این گفت که تمام تلاشش را کرد. با این حال سختیهای این زندگی سگی را بیش از سه سال است که دارد تحمل میکند. البته چون میخواست مردتر در نظرش باشد، مهلا یکسال شنید. که چطور در ازدواجش گم شده. چطور کسی که فکرش را نمیکرد، این روزها هیچ یک از حرفهایش را دیگر نمیفهمد. چطور مثل یک کشور بیراهه از همهی نقشهها پاک شده است. به قلبش اشاره میکند. اینجا کشوری است که راهی برای رفتن ندارد. مگسها از پریدن در آن میترسند. و برگزاری شب شعر ممنوع شده است. انگشتش را روی لبهای مهلا گذاشت. هیس. مهلا تعجب نکرد. او هم توجهش به قیل و قال بیرون اتاق جلب شد.
– او نیست. و نفسی مضطرب از سر بیپناهی میکشد
من گوش دادم.
نه فقط با گوش؛ با تمام گلوگاهی که بعد از سالها شیفت سنگین انگاری برای دایگی از او یاد گرفته بودم. وقتی میگفت مریض است، باور میکردم. وقتی میگفت تنهاست، باور میکردم. وقتی میگفت نمیتواند از تصویری که ساخته جدا شود و تزریق جوهرهی حماقت در سالهای جوانی بوده که به رگهاش جمود میدهد، باز هم باور میکردم. من همانقدر برابرش به سادگی و دلسوزی مادرانه تظاهر میکردم که پرستاری تازهکار با اولین بیمارهایش بود. من نزد هیبت حرفهای او بیدفاعترین بودم. غصهاش را قاشق قاشق میخوردم. من پرستار آزمودهای هستم که میخواهم تا ابد غمخوار و پرستارش باشم.
به هر کلمهاش چسبیدهام. هر وقت که میخواست باشد. هر جایی که فکرش سقوط میکرد، من آنجا آغوشم را میگشودم. تا وقتی که سبک و خالی شود. مثل چسب زخمهایی که صبحها در بخش میزنم. یکی روی قلبشان دیگری روی آن قسمت که از همهجا بیشتر چرک و خون بیرون میزند. هیچکس به آنها توجهی نمیکند.
اما چیزی که دیر فهمیدم این بود:
آدمی که آرامش ندارد، نمیتواند آرامش بدهد. چرا گاهی حس میکردم عشقم به او مثل قدم زدن در کشوری است که نیمی از آن سیاهچال است و نیم دیگر نگهبان.
من میان این دو نیمه گیر کرده بودم:
میخواستم به او بگویم «من اینجام، هوایت را دارم، سرت را به این شانههای نحیف تکیه بده، محکمتر از آن است که این بارهای نامرئی شانههای مردانهات را خم کنند»، اما میترسیدم همان لحظه که اعتراف کنم، ناپدید شود. آیا این اولین کشش راستین من بود. آخر چه چیزی او را برای من جفت و همراه مناسبی کرده بود. چون عشق ما فقط روی صفحههای دل من و واژههای تردید او بنا شده بود، نه روی یک زمین واقعی.
او آن زمان متاهل بود. و من هر روز وانمود میکردم این حقیقت، فقط بخشی از گذشتهی دور اوست. اما حقیقت جسدی بود که کسی نمیخواست به زبان بیاوردش؛ احساس مردگانی را داشتم که با همسران یکدیگر ازدواج کردهاند. و روشن نیست مردمانش کجا رفتهاند. من همان مردمی هستم که گم شدهاند. در عشقِ کسی که مالِ من نبود، بود یعنی. قرار نبود بماند. زمان را گم کردم. حواست به حواست باشد مهلا. چیزی تا شیفت سنگین شب نمانده.
امروز صبح، اولین بار بود که به این فکر کردم شاید عشق من به او، نه عشق، بلکه عادتی بود برای فرار از واقعیت خودم. از خستگیهایم. از پس زده شدنم. از خالیبودن روزهایم بعد از علی. از اینکه هیچکس مهم نیست. آن که سالهای دلبستگیام را برایش گذاشته بودم، صدایم را درست نمیشنید. فقط با مال دیگری بودن بیشتر آزارم داد. من اهل تباهی خودم بعد از دیگری نبودم. او هم نمیشنید؛ فقط شبیه شنیدن بود.
با این همه، دلم هنوز میخواست اعتراف کنم. اما اعتراف، در این سرزمین شبیه شکستن آن چیزی است که دیگر درست نمیشود. ساحل ندارد. فقط به مرور زمان کوچک و کوچکتر میشود. جز انبوهی از شورهزار، چیزی از آن نمیماند.
در نهایت، من ماندم و عشق بیسرانجامی که خودش هم از همان نقطهگذاری شروع میدانست پایانی که من میخواستم را ندارد. من ماندم و سکوت. او رفت و زندگیاش در ایستگاه بعدی.
و من هنوز مواجههام را پس میزدم:
من بودم که آرامشی نداشتم، تا به او بدهم. او هم سرگردان در جستجوی آرامش بیرون از خود، دیر یا زود سرگردانتر خواهد شد.
[حالا خودمانیم، عشقی که با بدبختی مراقبش باشی، به چه درد میخورد؟ عشقی که با حصار و بند و غل و زنجير محافظت بشود، چه ارزشی دارد؟]
«برادران کارامازوف/فئودور داستایوسکی»
