
در سرزمینی که آسمانش از مرکب سیاه شاعران و ابرهایش از پندار فیلسوفان بافته شده بود، خیابانها نه با سنگفرش، که با مصرعهای بلند عاشقانه و کوچهها با گزارههای منطقی مفصل مفروش بودند. اینجا "مملکت معنا" بود؛ جایی که هر کودکی پیش از راه رفتن، وزن عروضی میآموخت و هر پیرزنی در حال پختن نان، به مسئلهای متافیزیکی میاندیشید.
اما زمینهای حاصلخیز، موازی با ناباوری فلسفی، خشک شده بود. کارگاهها، زیر غبار تکبیتهای عارفانه خفته بودند و پلها، مانند استدلالهای ناتمام مارکس، نیمهکاره رها شده بودند. ثروت مملکت، فقط در دفترهای کهنه و مرکبهای خشکیده نهفته بود.
و بر این شهر شاعران، "دزدانِ ادیب" حکومت میکردند.
آنان نه با سلاح که با قلم میدزدیدند. نه در تاریکی که زیر نور ماه، در محافل ادیبانه. رئیسشان، "پیردستِ حزنآلود" نام داشت؛ مردی با ریشی آراسته به بیتهای سعدی و چشمانی نمناک از اشعار عراقی. در مجامع عمومی، بر سکوی سخنرانی میایستاد و با صدایی که از گلوگاهش بوی عود و محنت برمیخاست، فریاد میزد:
"ای فرزندان رودکی و فردوسی! ما نگهبانان این سفرهٔ معنویایم! دلهایمان برای ایرانِ فرهنگ میتپد، نه برای ایرانِ نفت و گاز!"
و حضار، محو آهنگ کلامش، اشک میریختند و مولامولا-گویان سینه چاک میکردند.
اما کسی نمیدید که خانهاش، قصر عظیمی بود از سنگهای مرمری که بودجهٔ تعمیر پلهای فرسوده را بلعیده بود. فرشهایش از ابریشمی بافته شده بود که میبایست جامهٔ زمستانی فقرا میشد. و سفرهاش همیشه رنگین بود از خوراکیهایی که قیمتشان به اندازهٔ دستمزد یک سالِ شاعرِ گرسنهٔ حاشیهنشین بود.
پسرش، "شبچرهٔ خوشقریحه"، جوانی بود که غزلیاتش در وصف "رنج مردم" در مجلات معتبر چاپ میشد. غزلهایی از جنس "شبهای بینانی آبادی" و "دردهای کارگران پتروشیمی". غافل از اینکه معادن، ملک خصوصی پدرش بود و کارگرانش، در همان سیاهچالهایی عرق میریختند که او در اشعارش به آنها رنگ و بوی "عرفان و رنج" میداد.
دخترش، "قلمبهدستِ دلآگاه"، رمانی پرفروش نوشته بود با عنوان "آهنگ شهر خاموش"، در نقد سیستمهای استعماری! کتاب را در ویلای ییلاقیاش نوشته بود که با وامهای کلان بانکی — وامهایی که به استاد دانشگاهی منتقد داده نمیشد — ساخته شده بود.
و مملکت معنا و تمدن پرشکوه تاریخ، در تباهی غرق میشد.
شاعران واقعی، در اتاقهای نمور، برای یک لنگه نان جورابهای کهنهشان را میفروختند و در همان حال، قصیدهای در ستایش "سادگی زندگی" میسرودند. فیلسوفان، در مباحثات بیپایان، دربارهٔ "عدالت" داد سخن میدادند، در حالی که فرزندانشان از گرسنگی، کتابهای فلسفه را به عنوان کاغذ باطله میفروختند.
دزدان ادیب، هر از گاهی، برای دلجویی، "جشنوارهٔ شعر اعتراض" برگزار میکردند. جایزهٔ آن، مجسمهای طلایی از "قلمِ آزادی" بود که هزینه ساختش از بودجهٔ بهداشت یک محله کم میشد. برندگان، شاعرانی بودند که اعتراضشان شعری و بیخطر بود. شاعرانی که فریادشان، بیشتر به نالهای مشوق و آهنگین شبیه بود.
یک روز، شاعر گرسنهای — که دیگر حتی مرکب برای نوشتن نداشت — با ناخنهایش بر دیوار گلی کلبهاش نوشت:
"دزدان ما، خود قربانیان قصیدهاند
دلهایشان پر از اشک، جیبهایشان پر از سکه
برای ایران مینالند، از فراز برجهای عاج
در حالی که ایران، زیر پایشان ویران است."
این بیت، مانند آتشی در مزارعیخشکیدهٔ که حافظهٔ مردم نام دارد افتاد. ولی دزدان ادیب، حتی این اعتراض را هم به نام خود مصادره کردند. "پیردست حزنآلود" در سخنرانی بعدی اش، با چشمانی نمناکتر گفت:
"ببینید! حتی اعتراض در این سرزمین، شعر میزاید! این همان اصالتی است که باید به آن ببالیم! نه به پلها و سدهای پوسیده!"
و جمعیت، دوباره تحت تأثیر ظرافت کلامش، هورا کشیدند.
و مملکت معنا و تدبیر، همانگونه ماند؛ بهشتی از واژههای خوشلعاب، جهنمی از برداشت بدون کاشت. جایی که دزدان، شاعرترینِ شاعران بودند و شاعران، گرسنهترینِ دزدان. جایی که عشق به وطن، در اشکهای نمایشی بر صفحهٔ رسانهها جاری میشد، اما در حسابهای بانکی سوئیس و دبی یا که دیجیتال، دلارها و رمزارزها سیلآسا حرکت میکردند.
آخر کار، تاریخ — آن فیلسوف بیرحل — چه حکمی خواهد داد؟ آیا اینان را "دزدان فرهیخته" خواهد خواند، یا "فرهیختگان دزد"؟
پاسخ، شاید در بیتی باشد که آن شاعر گرسنه، پیش از مردن از گرسنگی یا شلیک بیهوای فقر، زمزمه میکرد:
"کشوری که حکومتاش را شاعرانِ دزد بچرخانند
آخرش، فقط یک شعر بلند خواهد بود
بر سنگ قبری دستهجمعی."
