
گودرز شصت و اندی سالش بود؛ کچل، با دماغی بزرگ که زودتر از خودش وارد هر اتاقی میشد، و ریش و ابروهایی آنقدر انبوه که انگار میخواستند صورتش را از مردم جهان پنهان کنند. وسط این شلوغی، دو چشم ریز نشسته بود؛ و پشت آنها، مغزی فندقی، کوچک و سمج، که هنوز باور داشت دنیا قرار است برایش کاری بکند.
هر عصر، پیپ بیتوتونش را روشن میکرد، کنار پنجرهی ترکخوردهی خانهی کلنگی مینشست و به آسمان زل میزد. منتظر بود.
نه منتظرِ باران. نه خورشید انتهایِ شب.
منتظر امریکا.
همسایهها گاهی با خنده میپرسیدند:
«گودرز، هنوز نیومدن؟»
گودرز با جدیت میگفت:
«دارن میآن. من تو لیست اولویتهام. یه گودرز کلهسیاه، خاورمیانهای، در جهانسوم. اینا مهمه براشون.»
در ذهنش، جایی در واشنگتن، روی میزی بزرگ، پروندهای قرمز بود. رویش عکس خودش. زیرش نوشته:
«گودرز — نجات فوری.»
هر وقت هواپیمایی از آسمان رد میشد، سرش را از پنجره بیرون میآورد و دست تکان میداد:
«منم! اشتباه نگیرید! گودرز اینجاس!»
یک روز بستهای پستی از تهران رسید. تمبر خارجی داشت. گودرز پاکت را بوسید و گفت:
«علامته. دارن نزدیک میشن.»
داخلش یک جفت جوراب پشمی بود.
زنش گفت:
«گودرز، اینا خیالبافیه. امریکا که منتظر تو نیست.»
گودرز اخم کرد:
«تو فیلمها همیشه یکی میآد نجاتت میده. بالاخره نوبت منم میشه.»
شبی از بلندگوی مسجد گفتند: «امشب شهاببارانه.»
گودرز چراغقوه برداشت، وسط حیاط ایستاد و به آسمان مورس زد:
«SOS. اینجا گودرز. موقعیت: حیاط پشتی.»
تا صبح همانجا ماند. سرفه کرد. دو شهاب دید.
نجات نیامد.
صبح، خیسِ شبنم و خیال، برگشت داخل.
زنش گفت: «بازم خواب دیدی؟»
گودرز به آسمان خاکستری نگاه کرد و آرام گفت:
«شاید ترافیک بوده. فردا میآن.»
و فردا، دوباره همان پیپ خاموش، همان پنجره، و همان انتظار.
برای منجیای که قرار بود دنیا را نجات بدهد، اما اول باید به کوچهی بنبست گودرز میرسید.
او هنوز نفهمیده بود تنها ماتریکسی که باید از آن خارج شود، نه آنطرف اقیانوس و تنگه، که درست پشت دماغ بزرگش جا خوش کرده؛
جایی میان دو چشم کوچک،
در مغزی فندقی که بزرگشدن را در دوران بلوغ جا گذاشته بود.
و بیرون آمدن از آن،
سختتر از آمدن تمام نیروهای نجات جهان بود.