ویرگول
ورودثبت نام
Who Are You When No One Is Looking
Who Are You When No One Is LookingAuthor
Who Are You When No One Is Looking
Who Are You When No One Is Looking
خواندن ۲ دقیقه·۱ ماه پیش

مهسا لرستانی درتیک‌تاکِ اشتباهات موروثی

قسمت دو

(صدای تیک‌تاکِ ساعت در فضای خالی اتاق)

تیک.

ساعت دیواری عقربه‌اش را روی عددی می‌کِشد که نه صبح است و نه شب. فقط یک زمانِ بی‌تعریف.

تاک.

مهسا پشت میز نشسته، چشمانش به مانیتور خیره است. انگار منتظر است صفحه خودبه‌خود کلماتی را پیشنهاد کند؛ کلماتی که او را قهرمان داستان خودش کنند.

روزهای او حالا شبیه روزهای پویاست:

ساعت هشت صبح، بیداری.

ساعت نه، قهوه تلخ.

ساعت ده، شروعِ نوشتن هجویات بی‌سروته.

اما او داستان نمی‌نویسد. او داستان‌ می‌بافد.

داستان‌هایی که در آن همسرِ سابقش دیوِ تمام‌عیاری است که عاطفه نمی‌شناسد.

داستان‌هایی که در آن خودش قربانیِ مهربانی‌های بیش‌ از حد است.

نقدهایی تیز روی فیلم‌های عاشقانه می‌نویسد و می‌گوید: «عشق واقعی این است که نمایش می‌دهم. یاد بگیر.»

اما خودش فراموش کرده عشق واقعی چه بویی دارد.

فقط می‌داند باید چهره‌اش را در میان کلمات پنهان کند.

گاهی مکث می‌کند، چشم‌هایش را می‌بندد و رویای همیشگی‌اش را مرور می‌کند:

سرباز پیاده‌ای که یک‌شبه پادشاه می‌شود.

اما سرباز پیاده‌ ذهنِ او برای رسیدن به تاج، باید روی جنازه‌ حقیقت راه برود.

و او هر روز، از سیصدوشصت‌وپنج روز سال، این مسیر را تکرار می‌کند.

تیک.

یادش می‌آید پویا هم همین کار را می‌کرد: پشتِ همین میز، با همین نگاهِ خالی از واقعیت نیک کرداری.

حالا نوبت اوست.

حالا اوست که باید با ساختن واقعیت‌های جعلی، خلاهای زندگی‌اش را پر کند.

تاک.

اما یک سوال همیشه در پس‌زمینه ذهنش زمزمه می‌کند:

«اگر راهت اشتباه باشد، آینده‌ات هرگز نخواهد آمد.

مهم نیست چقدر تند بدوی.

مهم نیست چقدر دیگران را مقصر جلوه دهی.

آن زندگی رویایی با آرامش، آن تصویری که در خواب‌هایت می‌بینی، با لگدمال کردنِ حقیقت به دست نمی‌آید.»

و این را خوب می‌داند:

ننگِ کارِ غلط، مثل خالکوبی نامرئی روی پوستِ روحش می‌ماند.

حالا اگر مادر شود —اگر روزی کودکی به او «مامان» بگوید—

این ننگ را با شیرش به وجود او خواهد نشاند؟

آیا این اشتباه را، مثل یک میراث شوم، به فرزندش هم منتقل خواهد کرد؟

این اولین بار نیست.

پیش از این هم کلمات خودش را حقیقت پنداشته بود.

پیش از این هم خود را قربانی دانسته بود، در حالی که نقش جلاد را بازی می‌کرد.

و حالا باز همان راه را رفته—راهی که انتهایش تاریکی است، حتی اگر چراغ‌های دروغینِ صفحه مانیتور روشنش کنند.

تیک…

ساعت ادامه می‌دهد.

مهسا ادامه می‌دهد.

و سوال، مثل زخمی که بسته نمی‌شود، در هوای اتاق شناور می‌ماند:

«چطور می‌توانی آینده‌ات را بر ویرانه‌های دروغ بسازی؟

و اگر روزی فرزندت از تو بپرسد: «آیا کسی می‌تواند از گذشته خودش فرار کند، مامان؟»

چه پاسخی خواهی داشت؟»

نظرت را برایم بنویس جانم به قربانت.

پیمان عاشقی‌هایم با تو را در آسمان‌ها بسته‌اند

یا با تعداد پست‌هایی که برایم نوشته‌ای مامان-مهسا؟

پایان قسمت دوم.

مادری که ننگ را به ارث می‌گذارد؟
مادری که ننگ را به ارث می‌گذارد؟

داستاننویسندگینوشتننوشتن رزومه
۰
۰
Who Are You When No One Is Looking
Who Are You When No One Is Looking
Author
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید