بیشترین چیزی که به کامو نسبت میدن ناتمام بودنه. اما آیا واقعا ناتمامه؟ طاعون اندیشه، سیزیف خوشحال، و پاسخ خیالی خودِ کامو. این نوشته خوانشی شخصی-هودمونی از عصیانه.
اول بگم که کامو واقعا فیلسوفِ جذابیه. خیلیها با خوندن «افسانهی سیزیف» یا «طاعون»، واسه اولین بار با حس پوچی آشنا میشن و فکر میکنن نوعی رهایی دپرسوار پیدا کردن. اما در حلقههای فلسفی جدیتر، همیشه مجموعهای از انتقادها علیه کامو وجود داشته:
۱. پوچیگراییِ ناقص: بعضیها میگن کامو در «افسانهی سیزیف» مسئلهی پوچی رو عالی مطرح میکنه، اما راهحلش — «تصور کن سیزیف خوشحاله» — بیشتر شاعرانه است تا استدلال فلسفی. انگار میگه «قبول کن زندگی پوچه، ولی بازم شجاع باش». خب این شجاعت از کجا میاد؟ وقتی خودِ پوچی هیچ منبعی برای ارزشها باقی نمیگذاره.
۲. طغیانِ بدون چارچوب اخلاقی: در «انسان طغیانگر»، کامو علیه ایدئولوژیهای توتالیتر حرف میزنه و «طغیان» رو عملی جمعی و اخلاقی تعریف میکنه. اما منتقدان (مثلا سارتر) میگن اخلاقِ اون مبنای مشخصی نداره. میگه نباید کشت؛ اما دقیقا چرا؟ اگر جهان واقعا پوچ باشه، این «نباید» پشتوانهاش چیه؟
۳. گریز از سیاست رادیکال: کامو با انقلابهای خشونتآمیز مخالف بود و به اصلاحات تدریجی باور داشت. برای چپهای رادیکال، این موضع سادهانگارانه یا حتی محافظهکارانه به نظر میرسید؛ انگار درد واقعی ظلم رو نمیفهمه.
۴. فلسفهای برای طبقهی متوسط!؟ بعضی منتقدها معتقدن کامو عملا برای کسایی حرف میزنه که حداقلی از رفاه رو دارن و میتونن با «پوچی» مثل یک مفهوم دکوری برخورد کنن. برای کسی که در فقر و گرسنگیه یا با ظلم و ستم وحشیانه مواجهه، «سیزیفِ خوشحال» میتونه آزاردهنده یا حتی توهینآمیز باشه!
اما — و این «اما» مهمه — قدرت کامو در همین نزدیککردن فلسفه به تجربهی روزمره است. اون فلسفه رو از برج عاج به کوچه و خیابون آورد. شاید پاسخ کامل نده، اما پرسشهای درستی رو جلوی روی ما میگذاره.

«میدانم مرا به ناتمامبودگی متهم میکنید. میگویید: «پوچی را نشانمان میدهی، اما از ژرفای آن هیچ قاعدهای برای زیستن استخراج نمیکنی.» اما من هرگز نخواستهام فلسفهای نظاممند بسازم؛ من فقط از آنچه دیدهام گزارش میدهم. «من یک عصیانگرم و مینویسم تا نشان دهم که شورش، خود سرآغاز ارزشهاست. نه در آسمانِ معنا، بلکه روی زمینِ بیمعنا، انسان وقتی میگوید: «نه، این دیگر تحملناپذیر است»، لحظهای متولد میشود که در آن حرمتِ مشترکِ انسانها زاده میگردد.
به من میگویید: «اما این کافی نیست!». شاید. اما من به سادگیای عمیق باور دارم: «در ژرفای زمستان، سرانجام آموختم که در درونم تابستانی شکستناپذیر وجود دارد.» این را از روی خوشبینی نمیگویم. من با چشمانی باز در برابر جهانِ بیخدا ایستادهام و میبینم که انسانها چگونه در برابر طاعون — چه واقعی، چه نمادین — مقاومت میکنند. هدف غلبه بر پوچی نیست؛ هدف این است که «با پوچی زنده بمانی و با آن شاد باشی».
آری، من از انقلابهای مطلقگرا بیزارم، زیرا آنها زندگی را فدای ایدههای انتزاعی میکنند. به یاد داشته باشید: «آزادی، در نهایت، تنها برای کسی ارزش دارد که آماده باشد بمیرد تا آن را به دست آورد؟» نه. آزادی در گروی زندگیست. در گروی آن آفتاب و دریایی که هرگز از ستایششان بازنایستادهام. من به عصیانِ محدود و انسانگرایانه ایمان دارم، عصیانی که میگوید: «من علیه وضع موجود طغیان میکنم، پس هستم.»
و در پایان، اگر هنوز مرا فیلسوفی ناتمام میخوانید، پاسخم این است: «حقیقت رازآلود است، سیال، و همیشه باید دوباره فتح شود.» من داستانگویم، نه پیامبر. وظیفهام این نبوده که پاسخ نهایی بدهم، بلکه این بوده که پرسش را — آن هم با تمامی شورِ زندگی — صادقانه مطرح کنم. و این، به راستی، همهی کاری است که یک انسان میتواند انجام دهد.»
>>>
نقلقولهای استفادهشده:
۱. «من یک شورشی ام، برای این بهوجود آمدهام» — از «انسان طغیانگر».
۲. «در ژرفای زمستان، سرانجام آموختم که در درونم تابستانی شکستناپذیر وجود دارد» — از «بازگشت به تیپاسه» (Goodreads).
۳. «با پوچی زنده بمانی و با آن شاد باشی» — اقتباس از روحیهی «افسانه سیزیف».
۴. «آزادی، در نهایت، تنها برای کسی ارزش دارد که آماده باشد بمیرد تا آن را به دست آورد؟» — برگرفته از Brainyquote (با کمی تغییر برای پرسشی کردن).
۵. «من علیه وضع موجود طغیان میکنم، پس من هستم» — برداشتی از مفهوم طغیان در آثارش.
۶.«حقیقت رازآلود است، سیال، و همیشه باید دوباره فتح شود» — از Brainyquote.