
Written by Mahan jadidi
صدای بوق ممتد دستگاههای پزشکی در گوشش زنگ میزد. نور سفید و زنندهای از بالای سرش میتابید. مایان پلکهایش را به سختی باز کرد و چشمانش را به اطراف چرخاند. گیج و سردرگم بود. چرا اینجا بود؟ چه اتفاقی افتاده بود؟ آخرین چیزی که یادش میآمد، شب قبل از رفتن به خواب بود. اما حالا در بیمارستان بود.
حس سنگینی در بدنش موج میزد. سعی کرد تکان بخورد، اما درد شدیدی در قفسه سینهاش پیچید. اخمی کرد و نفسش را به سختی بیرون داد. صدای آشنایی از کنارش بلند شد.
"بالاخره بیدار شدی، مایان..."
مهی روی یک صندلی کنار تختش نشسته بود، چشمانش سرخ و خسته، اما وقتی دید که مایان بیدار شده، لبخند زد!!
"چی شده؟ چرا من اینجام؟" مایان به سختی حرف زد.
مهی کمی مکث کرد: "تو یادت نمیاد؟"
مایان با نگرانی سرش را تکان داد. ذهنش خالی بود. حس میکرد چیزی از دست رفته است !
قبل از اینکه مهی چیزی بگوید، در اتاق بیمارستان باز شد. زنی با موهای بلوند و چشمان سبز، با نگرانی وارد شد. ساشا بود.
ساشا : "خداروشکر که بیدار شدی!"
مایان نگاهی گیج به او انداخت. نمیفهمید چه اتفاقی افتاده است. ساشا نزدیکتر آمد و گفت: "تو همیشه باید خودتو به خطر بندازی، مگه نه؟"
مهی لبخند کمرنگی زد : "اگه ساشا نبود، شاید نمیتونستیم زنده بمونیم. اومد و ما رو رسوند بیمارستان."
مایان هنوز سر در نمیآورد. ساشا به کن اشاره میکرد و مایان فقط خودش به یاد می اورد ، اما بقیه طوری رفتار میکردن که انگار اون تمام اتفاقات رقم زده است.
در طرف دیگر شهر، رگنار به سختی خودش را به پاتوقشان رساند. بدنش زخمی بود و بوی دود و آتش هنوز روی لباسهایش حس میشد.
در گوشهی اتاق، مردی بلند قد با چهرهای خشن نشسته بود. او با دقت سیگارش را بین انگشتانش چرخاند و به رگنار خیره شد.
ادریس – رئیس باند مخوف " مار های سیاه " ، یکی از خطرناکترین گروههای تبهکاری در شهر پارادایس .
پارادایس، شهری که برخلاف نامش، چیزی جز جهنمی در لباس بهشت نبود. خیابانهایش پر از جرم و جنایت، کوچههایش سرشار از باندهای خلافکاری و تاریکیای بود که حتی نور چراغهای نئون هم نمیتوانست آن را از بین ببرد. شهری که عدالت در آن، بیشتر یک شوخی تلخ بود و قدرت فقط در دستان کسانی قرار داشت که حاضر بودند بهایش را بپردازند.
ادریس نگاهی به رگنار انداخت و با صدایی سرد و بیاحساس گفت: "همیشه میگفتم که میتونیم از پس این کارا بربیایم، اما تو... حالا دیدی که چی شد."
رگنار با عصبانیت دستش را به طرف او دراز کرد. "چی میگی؟! من این همه راهو اومدم که کار رو تموم کنم!"
ادریس سیگاری دیگر روشن کرد و دود آن را به آرامی بیرون فرستاد. "تو همیشه حرف میزنی، رگنار. اما عمل نمیکنی. اگه تو برای این باند کاری نمیکنی، پس باید خودم وارد بشم."
ادریس دستش را از جیبش درآورد و به آرامی یک گلوله از جیبش بیرون آورد. سپس آن را به طرف رگنار انداخت. رگنار با نگاه پر از تعجب به آن نگاه کرد.
"این برای توست." ادریس این را گفت و یک گلوله به سمت رگنار شلیک کرد. صدای شلیک در فضای تاریک اتاق پیچید.
رگنار بیحرکت روی زمین افتاد، در حالی که خون از شقیقهاش میریخت. ادریس به آرامی به رگنار نگاه کرد و گفت: "دیگه حرفی برای گفتن نداری. باید خودم دست به کار بشم..."
پایان پارت سوم
● بنظرتون ادریس چقدر میتونه خطرناک باشه !!
امیدوارم لذت برده باشید برای اطلاعات بیشتر از داستان و پارت های بعدی به چنل تلگرام ما سر بزنید
چنل تلگرام : land_of_mystories@