
در شب تار و خموش ، ریزعلی فکر نکرد به چرای هجوم سنگ ها یا که پطرس نگفت که شکافی ، میان دل سد بهر چه بود.
و زن پاکیزه ، بله کوکب خانم عاشق مهمان بود ،
بی سوال و جواب.
با خود اندیشیدم پس چرا این دوران ، همه در اندیشه و فقط می پرسند که چرا ؟
روزهایی کم رنگ ، شب هایی بی نور ، مملو از واژه ی بی حس چرا ،همگی درگذرند، برده اند حال و هوای رفاقت از یاد و صداقت شده مدفون ، در سینه ی چوپان دروغگو ، چرا ؟
کاش میشد آخر همه تصمیم بگیرند همچون کبری ، که دگر چشمانی جا نماند به زیر باران.