ویرگول
ورودثبت نام
در میان ستاره ها
در میان ستاره ها
در میان ستاره ها
در میان ستاره ها
خواندن ۳ دقیقه·۱ روز پیش

پیامِ عجیب

از کلاسِ عکاسی بر می گشتم. پاییز بود اما هوا هنوز سرد و خنک نشده بود. گاهی وقت ها خفه کننده بود و گرمای عجیبِ آخرِ تابستان من را به هر حس و حال عجیبی که در دنیا وجود داشت می کِشاند. در یکی از کانال های تلگرامی از وقوع یک پدیده آسمانی باخبر شدم. یک ماه گرفتی خونین و ترسناک که یک تلسکوپ قوی را برای تماشا کردنش می طلبید. اما از آنجایی که داشتن تلسکوپ همچنان یک رویا باقی مانده بود و بعضی رویاها گاهی عادت دارند دور تر و دور تر شوند، تماشای این ماه گرفتگی بدون تلسکوپ انجام می شد. روی پل عابر پیاده نشسته بودم و منتظر ساعت شروع ماه گرفتگی. شب بود و احساسات آدم جوشش میکرد. ناگهان فکری که مدت ها بود در سرم رژه می رفت را عملی کردم. پیامی با محتوای دل تنگ شدن و خواستنِ دوباره دیدن او فرستادم. ماه گرفتگی شروع شده بود و کم کم سایه ای روی ماه افتاد.. با خودم گفتم لابد از اثرات انرژی تماشای ماه گرفتگی باشد. اما پشیمان نبودم. پشیمان نبودن نه به آن معنا که هیجان و اضطرابی در من وجود نداشت. منتظر بودم صدای آمدن پیامکی را بشنوم. دقایقی بعد پاسخی دریافت کردم برخلاف تصوراتم بهتر از آن چیزی بود که انتظارش را داشتم. چند روز بعد موفق شدیم تا بعد از این چند سال بی خبری، ملاقاتی داشته باشیم. در پارک روی نیمکت نشسته بودم. مثل همیشه بخاطر عدم تسلط و مهارت نقشه خوانی و پیدا کردن آدرس، این من بودم که باید در پی او می رفتم. پیدایش که کردم با کسی روبرو شدم که تغییرات زیادی کرده بود. بر خلاف من که همونطور که بودم ظاهر شدم. کفش های پاشنه دار پوشیده بود و در انگشت حلقه اش، نشانه ای بود تا بفهمم حالا کسی را در زندگی اش دارد. خانم تر شده بود. روسری گل دار پوشیده بود و در دستش ظرف کیک نارگیلی ای بود که می گفت خودش پخته است. می گفت یک سالی است که ازدواج کرده و خوشحال است. از من می پرسید و من هم چنان چیزی برای گفتن نداشتم. جز عکس هایی که من را صاحب آن لحظه ها می کرد. برای چند دقیقه ای مشغول بدمینتون شدیم و در آن یکی دو ساعت دیدارمان چیزی جز حرف های بی سر و ته نزدیم. فکر می کردم ماه گرفتگی شانس می آورد تا دوباره دوستی مان را از نو آغاز کنیم ولی تنها چیزی که دستگیرم شد پیامِ و نتیجه گیریِ پیگیر نبودن رابطه های تمام شده بود اما من این پیامِ ماه گرفتگی را اشتباه فهمیده و برداشت کرده بودم. و حالا هیچ سود و زیانی در این دوستی نبود. شبیه دو آشنا که گاهی پیامِ حالت چطور است را بین خودشان رد و بدل می کنند تا فقط بفهمند که طرفشان زنده است!.‌. این که دوباره دیدمش به خودیِ خود چیز خوبی بود چون بهرحال یک زمانی دوست بودیم اما وقتی چیزی تمام می شود بهتر است همانطور که هست بماند مخصوصا اگر تَه دلت می دانی که قابلیت بازگشتن و مثل اول شدن را ندارد. این شبیه باز کردن جعبه پاندورا نبود. یعنی تغییرات زیاد باعث شد که نباشد، برای همین تنشی وجود نداشت. اما اگر او هم بدون تغییر می ماند شاید میشد این بازگشت را به باز کردن جعبه پاندورا تشبیه کرد. حالا اما از آن دوستی و اتفاقات تجربه شده در آن به عنوان داستان هایی مسخره یاد می کنیم و این شرایط را کمی قابل تحمل تر می کند..

20260614

ماه گرفتگیدوستیخاطرات
۰
۰
در میان ستاره ها
در میان ستاره ها
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید