یک کاغذ بر میدارم و دوباره بهت فکر میکنم. شروع میکنم به نوشتنِ کلماتی که درباره ی تو هستند. از بارونی میگم که شروع به باریدن کرده، ابرهای خاکستری رنگی که همه جای آسمون رو پوشاندند و صدای قطره های بارون که به سقف و پنجره برخورد می کنند. میدونم که تو بیشتر از من حواست به آسمون هست، یادمه که چطور تو هم شیفته ی بزرگی و زیباییش بودی. اما من بهت یادآوری می کنم تا تو هم مثل من از این بارون لذت ببری. بهت از جاده ای که تازه ساخته شده میگم و پل عابری که به اندازه عرض خیابون طولانیه. از کافه ی جدیدی که تو خیابونی که عادت داشتیم توش قدم بزنیم میگم، با اون حس و حال جنوبی و گرمی که داشت مثل یک خونه بود. بهت میگم که یک بار حتما بریم و یک چیز جدید رو امتحان کنیم. از اپلیکیشن عکاسیِ جدیدی که تازه کشفش کردم میگم. باهات در مورد اخرین اخباری که تو سایت های خبری می بینم حرف میزنم و منتظر می مونم تا تو هم نظرت رو بگی، از رژیم قند مصنوعی و فوایدش برای سلامتی میگم، از آخرین رمانی که به خوندنش سرگرم بودم میگم، ازت میخوام باهام حرف بزنی. تو هم از هر چیزی که دوست داری بگی. از کلاس هایی که بهشون مشغول بودی، از مسیر هایی که در طول روز طی میکنی. ازت میخوام برام نامه بنویسی، درست مثل اون دفعه ای که نوشتی.. با یک آهنگ تا سوپرایزم کنی و بهم بگی موقع خوندن نامه بهش گوش بدم. تا من دوباره غرق کلماتی بشم که برای منه و آهنگی که به احساساتمون اشاره میکنه. احساساتی که هر دومون ازشون باخبریم اما چقد خوب بلدیم پنهانشون کنیم... هیچ فایده ای نداره. به کاغذی که حالا پر شده بود از واژه ها نگاه می کنم. تو خیلی وقته نیستی و تمام این حرف ها بی فایده اند. حالا دیگه مهم نیست تو زندگی من چه اتفاقاتی میفته تا بخوام برات بگم، چون دیگه تویی تو زندگیِ من نیست تا بخواد گوش بده. شدیم شبیه همون جمله ای که یه بار گفتی، اینکه ممکنه یه روز نه مَنی تو زندگیِ تو باشه نه تویی تو زندگیِ من. چقدر ساده تبدیل به همون چیزی که گفتی شدیم...
A.20241005