
معنا؟ همهاش حرفه. خالیِ خالیام.
یکی بود، یکی نبود، آدمِ تنهایِ بیچاره، تو این دنیای پوچ و بیمفهوم گیر افتاده بود، قصهی ما بهسر رسید کلاغِ عزیزم؛ میتونی به خونهت برسی.
همهش همینه. باقیش حرفه.
حالا منم میخوام حرف بزنم، عیبش چیه؟
آدمها یادم میندازن میراام، این خیلی عجیبه که آینهگی رو جوری گذرونده باشی که بازتاب خودت درون دیگری فقط مرگ رو بهت نشون بده؟
ولی نمیتونم از خونه بیرون نیام. چون تو تنهایی، نامیرایِ مردهای هستم.
توضیح چقدر دشواره؟ نمیدونم.
اصلا شده احساس کنی بغضت بین شکمت و سینهت در رفت و آمده و تو انقدر برای اشک کردنش خسته باشی که به سقف زل بزنی و به حیوانات مورد علاقهت فکر کنی؟
به سگ فکر میکنم تا گریهم نگیره. بغض بزرگیه. به چندتا سگ فکر میکنم. به چندتا سگ داخل چند مکان مختلف فکر میکنم.
هنوز نشکسته، این یعنی تونستم. این یعنی حربهی سگهای گلدن کنار ساحل جداب داده.
دیگه پذیرفتهم تو تنهایی هیچ شکلی نداره. نه خودم، نه زندگیم.
تبدیل میشم به خلاء، پوچی مطلق. دیگه پذیرفتم و لااقل قرار نیست یقهی خودم رو بگیرم که چرا وقتی کسی نیست، تبدیل به گوشتِ سری درحال حرکت تو خیابون، خوابیده زیر پتو و اشکریزان گوشهی اتاق میشم.
تا حالا شده حس کنی حوصلهت سر رفته؟، بعد حس کنی داره عمیقتر میشه، جوری که حس کنی تو کل زندگیت حوصلهت سر رفته، بعد حس کنی چقدر چیز بیخود و حوصلهسربریه، بعد حس کنی زندگیت خالیِ خالیعه، پوچِ پوچ.
بعد بپزسی از خودت چرا اینجایی؟
چرا اینجاام؟
میرسم به همین سوال. همیشه میرسم به همین سوال. باید کسی بیاد و نجاتم بده اگرنه غرق میشم تو این سوال.
البته آدمها نجاتدهنده نیستن. ابزارهای فراموشیان، وسیلهای برای چنگ زدن موقت. ولی وقتی تا ابد تو چاه اون سوال گیرافتاده باشی، بد نیست گاهی عامدانه سرتو بیاری بالا و نفس بکشی. بعد دوباره بری سراغ تمرین غرق شدن.
حالم خوبه یا بد؟
بغض داره از نقطهی صفر مبدا دورتر میشه و به سینهام نزدیکتر، باید بخوابم و هیچ قرصی اثرگذار نیست.
ولی ساعت از یک نیمهشب گذشته و هیچ آدمی نیست برای کمک گرفتن.
هیچ طنابی نیست که خودمو بکشم بالا از توی اون چاه.
مهم نیست، چشمامو میبندم و سعی میکنم بیشتر تو چاهم غرق شم، شاید هم همونجا بمونم.
مهم نیست و فردا باید، قصهی نامهم امروزم رو هم ادامه بدم، مگه مرگ در بزنه، بیخبر و یواشکی.