زندگی من هربار که میخندید، گوشهی چشمهایش چین میافتاد و کشیده میشد.
نشد که امروز بخندد اما...
وقتی پارچهی سفید را بر صورت بی رنگش میکشیدند، دیدم که هنوز گوشهی چشم هایش چین افتاده و کشیده شدهاند...