ف.عین.گاف(مَهرَوان)·۱ روز پیشزندگی من"زندگی من هربار که میخندید، گوشهی چشمهایش چین میافتاد و کشیده میشد.نشد که امروز بخندد اما...وقتی پارچهی سفید را بر صورت بی رنگش میکشی…
ف.عین.گاف(مَهرَوان)·۱ روز پیش"مرگ تدریجی"بابا مریض بود. قلبش انگار با ساعت کار می کرد.اگر روزی باتری ساعت دیواری خانهی ما از کار میافتاد آن روز دیگر بابا نبود