ویرگول
ورودثبت نام
مآدام ایکس
مآدام ایکسروزانه نویس.
مآدام ایکس
مآدام ایکس
خواندن ۳ دقیقه·۲ روز پیش

اسمش را نبر.

نوشته‌های قبلی‌ام منتشر نشدند. انگار نوشتن از امید هم دیگر سیاسی شده است؛ درماندگی، خشم، استیصال و تلاش برای چنگ زدن به آخرین ریسمان نیز سیاسی است. و ما محکومیم به سرکوب هر آنچه که سیاسی است!

با خشمی عجیب صبحم را آغاز کردم. فکر می‌کردم صبح‌های پر از غرولند، تنها مختص به شنبه‌های نفرین‌شده است، اما جنگ مدت‌هاست خلافش را ثابت کرده. با حس افتضاحی که بر سینه‌ام سنگینی می‌کرد، آهنگ «دوست دارم زندگی رو» از سیروان خسروی را پخش کردم. یک فنجان قهوه با مقدار زیادی شکر درست کردم، به امید اینکه شاید مرضی باشد و با این حجم شکر، همین صبح مسخره و در همین لحظه مرا از پای در بیاورد. به فریادهای سیروان جان که می‌گوید «دوست دارم زندگی رو» گوش می‌دهم و خدای بزرگ! به اندازه تمام عمری که حتی یک‌بار هم زبانم را به دشنام باز نکردم، فحش نثارش کردم!

«زندگی را دوست می‌داری؟» «این استیصال و سردرگمی را دوست می‌داری؟» «سه متر به هوا پریدن با صدای رعد و برق و کابوس از دست دادن عزیزانت را دوست می‌داری؟» «آینده‌ای که هیچ چیزش را نمی‌دانی دوست می‌داری؟» البته من دلم پر است. آن طفلک در زمانی دست به قلم شد و نوشت «دوست دارم زندگی رو!» که هیچ‌وقت فکر نمی‌کرد ده سال بعدش جنگ و اتفاقات قبلش را تجربه کند (که اگر کوچک‌ترین اشاره‌ی دیگری به آن اتفاقات کنم، حتی غرغرهای روزانه‌ام نیز منتشر نمی‌شوند!)

بعد از صبح شورانگیزم، کتاب عاشقانه ای از کالین هوور برداشتم و شروع به خواندن کردم. (خودخواسته خود را عذاب می‌دهم.) نمی‌دانم چرا قانون مجازاتی برای نویسنده‌هایی که درختان بی‌گناه را برای چاپ چنین خزعبلاتی قطع می‌کنند، وجود ندارد. بعد هم لعن و نفرین و فحش‌هایم را نثار هرچه داستان عاشقانه تا به امروز نوشته شده، کردم. یک‌جوری از شکست عشقی و اندوه عشق می‌نویسند که انگار بدبختیِ «اتفاقات اسمش را نبر» و درد رنج خانواده‌های «اتفاقات اسمش را نبر» را به چشم دیده‌اند. جوری از اشک ریختن می‌نویسند و خیانت یک پسر احمق را بزرگ می‌کنند که انگار جنگ شده است. چهل و اندی روز است به اینترنت دسترسی ندارند، زندگی‌شان روی هواست، کار، زندگی، درس و آینده‌ای ندارند و آقایان «اسمش را نبر» دیارشان هم هر دقیقه یک چیز می‌گویند و خودشان هم نمی‌دانند چه می‌خواهند. یک پسر است احمق! این مسخره‌بازی‌ها دیگر چیست؟

یک لیوان چای برای خودم ریختم و پادکست «جافکری» را که به بدبختی پیدا کردم، گوش می‌دهم. قسمت‌هایی تحت عنوان «برنامه‌ریزی»! چه طنز تلخی است در این زمانه گوش دادن به کسی که می‌گوید کنترل زندگی‌ات را در دست بگیر، در حالی که زندگی هم دیگر کنترلی روی خودش ندارد. چه طنز تلخی است گوش دادن به آدم‌هایی که از برنامه‌ریزی برای ده سال آینده می‌گویند، در حالی که من نمی‌دانم فردایی را به چشم می‌بینم یا نه.

هیچ چیز آن‌گونه که باید، نیست. دیگر نمی‌شود با خیال خوش از خواب بیدار شد و با عشق قهوه نوشید. نمی‌شود مانند آدم‌های عادی کتاب خواند، پادکست گوش داد و از موسیقی لذت برد. حتی دیگر نمی‌توانی بنویسی. جایی برای انتشار نیست، هر جا هم که هست، اجازه‌ای نیست.

اگر نوشته منتشر نشده قبلی‌ام را می‌خواندید، باور نمی‌کردید آن امید و این ناامیدی بتواند در یک انسان باشد. اما تمام تقصیر را می‌اندازم گردن ویرگولی که با عدم انتشار متنم، امیدی را که به بدبختی پیدایش کرده بودم، از چنگم گرفت. و تزلزل شخصیتم را که با چنین چیزی به درون پرتگاهی عمیق می‌افتم، به گردن جغرافیا می‌اندازم؛ جغرافیایی که بد کرد با من و ما.

پ.ن: احتمال می‌دهم حتی این نوشته هم به دست انتشار نرسد اما اگر رسید و آن را خواندید، سالم بمانید!

ارادتمند؛مآدام ایکس.

جنگزندگیروزمرگی
۳۸
۰
مآدام ایکس
مآدام ایکس
روزانه نویس.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید