
«بزرگترین نیروی مرگ این نیست که میتواند آدمها را بمیراند؛ بزرگترین نیرویش این است که میتواند کاری کند زندهها آرزوی مرگ کنند.»
این بریدهای بود که هنگام خواندن کتاب «مادربزرگ سلام رساند و گفت متأسف است» در طاقچه منتشر کرده بودم. در میان روزهای بیاینترنتی، در وقتهای آزاد، تکتک اپلیکیشن هایم را برای بارِ اِناُم از نو میخوانم؛ تکتک نظرهایی که درباره کتابها نوشتهام، نقدهای فیلمهایی که دیدهام، و آهنگهایی که داستانشان را با اینترنت فیلترشده پیدا کرده بودم.
مدام عکسها و فیلمهای گالریام را مرور میکنم؛ لیست کتابهایی که باید بخوانم و مکانهایی که باید ببینم. برای مثال، از شش ماه پیش تمام تدارکات سفر چهار تا ششروزهای را به روستای «فیلبند» در اواسط تیر، در ذهن و چکلیستهایم آماده کرده بودم. تصور میکردم در دفتر کاهیام با طرح جلد جغرافیای کره زمین، بهترین سفرنامه ممکن را بنویسم. حتی نامش را هم انتخاب کرده بودم: «یک سال اشک و چهار روز لبخند در فیلبند؛ جایی که خستگی بند میآید.»
اصلاً همین نام روستا مرا جذب کرده بود. میگویند در زبان مازنی «فیل» به معنای خستگی است و فیلبند جایی است که تمام خستگی را بند میآورد. این سفر مدتهاست منتفی شده، اما به راستی کجای دنیا باید بروم که تنها خستگیِ چهار ماه اخیر را از وجودم بتکاند و محو کند؟ اتفاقات شخصی قبل از آن پیش کش.
هرچه در گالریام هست، اندوهگینم میکند. چرا که در آن عکسها خودم را شاد میبینم، اما حالا ذرهای شاد نیستم. حتی نمیدانم روزهایم چطور میآیند و میروند؛ شبهایم چطور صبح میشوند. نمیدانم چطور آب میخورم، غذا میخورم، درس میخوانم. همهچیز در هالهای از ابهام است؛ وجودم در هالهای از ابهام است. گویی فقط زمان میگذرد و من حتی تماشاگرش هم نیستم؛ من هیچم.
من آدمی بودم که از تفاوت ریمل اسنس و کالیستا حرف میزدم؛ از اینکه پکیجینگ رژ لب قرمز گوچی تکرارنشدنی است. بین برندهای ایرانی، بهترین رژ لب را «فانوما» دارد، بعد «مای» سری بلک دایمند و بعد «شون» (البته اگر رژ لبهای چرب دوست داشته باشید).
لیست کتابهای داستایفسکی، مولر و کامو را مینوشتم و به طرز مریضگونهای یک کتاب سیصد صفحهای را در یک شبانهروز تمام میکردم.
دستور پخت دسرها را در «دفتر رسپیهای مادام ایکس» مینوشتم: یک دسر ایتالیایی برای بعد از شکست عشقی، یک رسپی فرانسوی برای غروب جمعه، غذاهای ترکیبیِ عجیب و غریب (مثل پیتزا و خامه) تا بفهمم زندگیام به اندازه این ترکیب، وحشتناک نیست. پایین هر رسپی، پلیلیستی مینوشتم؛ چون مگر میشود بدون موسیقی در آشپزخانه ماند؟ در آشپزخانه باید رقصید و رقصید و البته کمی هم آشپزی کرد.
پیادهروی عصرانه میرفتم، فوتبالِ بچهها در پارک را تماشا میکردم و با اصرارشان، بدون هیچ دانشی، با آنها بازی میکردم (آخرش هم به غلط کردن میافتادند که چرا اصرار کردند). سینما میرفتم و کافههای شهر را امتحان میکردم؛ تهِ تهِ همه تجربهها به این نتیجه میرسیدم که هیچکدام به پای «کافه اکبری» نمیرسد.
وضعیت هیچوقت عالی و ایدهآل نبود، اما من آدم شادی بودم. در زندگی و آدمها، زیبایی و امید را میدیدم و برای ادامه دادن به آنها چنگ میزدم. اما حالا… نمیدانم حالا چه آدمیام.
حالا صبحها از کاپهای قهوهام کم میکنم تا مبادا زود تمام شود. شیر بر سر گاز سر میرود در حالی که من به آن خیره ماندهام. جملات جزوهها را بارها میخوانم و تنها «هیچِ مطلق» را در ذهنم حس میکنم. در خانه مثل دیوانهها قدم میزنم و فکر میکنم. کانال خبری «اسمش را نبر» را روشن میکنم؛ با هر اسم تازه اشک میریزم و باور نمیکنم چطور پس از چهار ماه، این بغض هنوز در گلویم مانده است. به آسمان نگاه میکنم و فکر میکنم زیباست. احتمالا اگر آنها بودند، میگفتند زندگی بهخاطر همین آسمان ارزشش را دارد. عزیزِ دلی رها میگفت: «اصلاً اینکه ما به وجود بیاییم و زندگی کنیم، یک غیرممکن بوده؛ اینکه من الان دارم باهات حرف می زنم و تو داری من رو میشنوی یک غیر ممکن بوده که ممکن شده. تمام چیزی که می خوام بگم اینه که، زندگی واقعاً ارزشش رو داره!»
صدایش هر روز در گوشم است. میپرسم اگر جای من بودی و من جای تو، باز هم این را میگفتی؟ جوابی نمیگیرم. به آسمان نگاه میکنم و از خدا میپرسم… جوابی نمیگیرم. آخر خدایی هست؟ نمیدانم.