
روزهاست کلماتم را گم کردهام. نه امیدی برای گفتن دارم، نه خشمی برای اعتراض، نه شادیای برای تقسیم، و نه اندوهی برای تخلیه. از هرگونه احساس انسانی تهیام و در عوض، لبریز از خزعبل!
شاید تقصیر فیلمهای کمدی پژمان جمشیدی باشد. میگویند هرچه میبینی و میخوانی و میشنوی، بالاخره یکجایی از روانت سبز میشود. حالا ظاهراً سهم من همین جوانههای خزعبل است. او تکراری و مزخرف بازی میکرد و ما، منجمله خودم، باز هم میدیدیم. حالا نوبت من است که تکراری و خزعبل بنویسم. عدالت بالاخره برقرار شد!
البته شاید بهتر باشد نخوانید. آخر حرفهای من که خواندن ندارند. مثلاً اینکه بگویم تمام آخر هفته را گریه میکردم و کاسه «چه کنم، چه نکنم» به دست گرفته بودم و آخر به این نتیجه رسیدم که موهایم را نارنجی کنم، خواندن دارد؟
برای اطلاعتان بگویم که آخر هم موهایم را نارنجی کردم. امروز صبح که از خواب بیدار شدم و در آینه خودم را نگاه کردم، به این فکر کردم: «جنون که میگویند، همین است، نه؟»
درست است که در خانه راه میروم و میگویم «هویج هستم، از آشنایی با شما خوشوقتم.»، ولی واقعاً آنقدرها هم نارنجی نیست. تازه، خیلی هم زیبا شده.
امروز خورشید خیلی زیبا میتابد. احساس میکنم روز مناسبی برای نقش اول یکی از romcomهای آمریکایی بودن هست. از همانها که قرار است عشق زندگیشان را در کافه بینند و اتفاقات و داستانهای کلیشهای همیشگی.
اما در واقعیت، بیشتر شبیه نسخه دخترانه و هویجیِ شخصیت اصلی آن سریال کرهای جدید هستم که در همان آخرهفتهی پر از گریه پیدایش کردم.
باور نمیکنید، اما نصف گریههایم برای همان سریال زهرماری بود! مردک یکجوری، شبیه خودم، افسرده و بیچاره بود که دلم بیشتر برای خودم سوخت. شاید اگر آن سریال را نمیدیدم، الان با موهای هویجی شروع به نوشتن نمیکردم.
اگر شما هم قصد دارید موهایتان را نارنجی کنید و یا دست به هر کار جنونآمیزی بزنید، اسم سریالش «همه داریم تلاش میکنیم» است. موفق باشید!
آه، باز دارم پرتوپلا میگویم. وقتی میگویم نخوانید برای همین است دیگر!
بله، داشتم میگفتم. نمیدانم چرا اینقدر بیاعصابم. قهوهام را که خوردهام. صبحم را هم که با موسیقی «Espresso» از سابرینا کارپنتر شروع کردهام. اما این حجم از التماس مغزم برای تبدیل شدن به نسخه کوچهبازاریِ نوشتههای صادق چوبک را نمیفهمم. این حجم از نیاز به فحاشی به زمین و زمان، شبیه صادق هدایت، را هم نمیفهمم. این صادقها چهشان شده؟ اول صبحی همگی حملهور شدهاند!
تمرکزی هم دیگر برایم نمانده. پرش ذهنیهای عجیب و غریبی دارم. شاید باور نکنید، اما همین حالا که از صادقهای عزیز مینوشتم، ذهنم درگیر فوتبال و جام جهانی ۲۰۱۸ بود.
وقتی به خاطرات آن سالها فکر میکنم، آنقدر دلتنگ میشوم که میترسم این بار موهایم را صورتی کنم و از هویج به پلنگ صورتی تغییر کاربری دهم.
خیلی دلم میخواهد باز هم به چرندگویی ادامه دهم اما دفتر برنامهریزی روبرویم باز است و از حجم کارهای امروزم وحشت کردهام.
احتمالاً اگر کسی اینها را بخواند، در دل یک «نمکدون!» حوالهام میکند. حق هم دارد. خزعبل زیادی در جیبهایم دارم، اما فعلاً باید جمعشان کنم و برسم به بدبختیهای روزمرهام.
اما یک سوال:
شمایی که تا اینجا دوام آوردهاید، صادقانه بگویید؛ این خزعبلات من از فیلمهای پژمان جمشیدی سرگرمکنندهتر نبود؟