ویرگول
ورودثبت نام
مانا
مانامن روانکاو و درمانگر تحلیلی هستم و اینجا نوشته های خودم رو به اشتراک می‌گذارم
مانا
مانا
خواندن ۳ دقیقه·۴ ماه پیش

داستان کوتاه "هیچ کدام"

با خودش فکر می‌کرد تمام زندگیش در ذهنش یک زن بود؛ اما همیشه یک مرد بیگانه نیز در درونش زیست می‌کرد. از او بدش می‌آمد و متنفر بود؛ حس می‌کرد می‌خواهد خفه‌اش کند، او را له کند و به زیر بکشد و زنده‌زنده بسوزاند.

حس می‌کرد یک پسر کوچک و فقیر در درونش زندگی می‌کند؛ پسری که می‌ترسد و اضطراب دارد، از همه چیز می‌ترسد، از همه‌کس می‌ترسد، از بروز خودش می‌ترسد و همیشه در آن گوشه و کنج و اعماق ذهن، از ترس پنهان بوده و به خود لرزیده است.

از او متنفر بود. متنفر بود. وحشت دوطرفه بود؛ جفتشان از یکدیگر می‌ترسیدند. هیچ‌کدام نمی‌توانستند یکدیگر را تحمل کنند، بپذیرند و ببینند.

حس می‌کرد تمام وجودش زن است؛ اما یک خلأ این وسط وجود داشت؛ خلأیی که پر نمی‌شد و نمی‌شد با آن کاری کرد، حتی نمی‌شد آن را به زبان درآورد. احساس می‌کرد آن خلأ همان پسرک معصومی است که خودش را پنهان کرده و همیشه از یکدیگر وحشت داشته‌اند.

آه… از این دوگانه متنفر بود. لحظاتی احساس می‌کرد نکند اصلاً زن نیست، نکند تمام این سال‌ها اشتباه فکر کرده و حس کرده، و تمام این سال‌ها اشتباه زندگی کرده. نکند آن پسرک واقعیت است؟ و بعد به این فکر می‌کرد که اگر جفتشان واقعی باشند، چه؟ اگر هر دو بخش‌هایی از واقعیت را نشان بدهند، چه می‌شود؟

مغزش داغ کرده بود و گویی دارد می‌ترکد. قلبش به تپش می‌افتاد. آخر نمی‌شود که… اگر این‌طور باشد، یک جای کار می‌لنگد. یعنی نه زنم، نه مرد؟ یعنی هر دو؟ مخلوطی از هر دو و هیچ‌کدام، همزمان با هم؟ آخر مگر می‌شود همچین چیزی؟

احساس خلأ تمام وجودش را دربرمی‌گرفت. احساس می‌کرد سال‌ها آن پسرک معصوم را شکنجه کرده است و حالا هم می‌خواهد این دختر زیبای درون ذهنش را شکنجه بکند. و گناه، تمام وجودش را دربرمی‌گرفت.

می‌خواست بنویسد اما دستش به قلم نمی‌رفت. می‌ترسید. از نوشتن می‌ترسید. اگر می‌نوشت، نکند به اینجا برسد که دیگر زن نیست؟ که دیگر زن نیست! ای وای… چقدر تلخ است که سال‌های سال زندگی خودت را انکار کنی و بگویی: «زین پس هویت دیگری داری و طور دیگری خودت را تعریف می‌کنی.» می‌ترسید اگر بنویسد به چیزی که نباید برسد. از نوشتن دوری می‌کرد و حتی فکر هم نمی‌خواست بکند. دیگر حتی فکر هم نمی‌خواست بکند. دیگر حتی از خودش هم بدش می‌آمد. از همه چیز متنفر بود.

می‌خواست طبق معمول روزانه به کارهایش بپردازد و انجامشان بدهد، اما دست و دلش به کار نمی‌رفت. تمام وجودش تهی بود. گاهی به خودش می‌آمد و می‌دید یک بسته سیگار را در نصف روز تمام کرده است. یا ساعت‌ها به دیوار خیره مانده. یا چند ساعت است که خوابش برده…

حتی نمی‌توانست حرف بزند. راستی، دیروز دوستی را دید. تا آمد زبان باز کند و حرف بزند و با او ــ که تجربه‌ای مشابه داشت ــ سخن بگوید، چنان تمام ذهن و مغزش خالی گشت که گویی هیچ چیز هیچ‌وقت در آن وجود نداشته است. و تمام سکوت و اضطراب بود که وجودش را فراگرفته بود.

گویی دردی‌ست که به کلام نمی‌آید. هیچ کلمه‌ای برایش ساخته نشده است. نمی‌تواند آن را توصیف کند و به درکش کمک برساند. کلمات و زبان قاصرند. نمادها قاصرند. و کدام نقاش می‌تواند این نقش را به تصویر بکشد؟ اصلاً می‌توان یا خیر؟ اصلاً چه می‌توان کرد؟ یا باید کاری کرد؟

~مانا سیری

زن مردجنسیتداستان کوتاه
۴
۰
مانا
مانا
من روانکاو و درمانگر تحلیلی هستم و اینجا نوشته های خودم رو به اشتراک می‌گذارم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید