ویرگول
ورودثبت نام
مانا
مانامن روانکاو و درمانگر تحلیلی هستم و اینجا نوشته های خودم رو به اشتراک می‌گذارم
مانا
مانا
خواندن ۱ دقیقه·۵ ماه پیش

شعرخاطره ای در باد"

خاطرهای در باد

میزند ره به سراسر.

شاپرک میپرسد:

که صدا زدهست هنوز؟

باد پاسخ گوید...

مه در آیینهی چشم نگرانِ لبِ جاده روان،

شاید اینبار فراموشی یک لحظه،

و آشفتگیِ یاد.

ره به صحراست، چنار.

مه از انبوه تهی.

آسمان نزدیک است،

که بگرید به پگاه.

و شب از کوچه پدیدار رسید.

فصل آشفتهی مرگِ گلِ قالیها،

و کبوتر به نجاتِ تبرِ خشکِ زمان.

و به ناگاه آمد:

دمِ پژواکِ سرِ صحنِ قبور،

طعمِ ابریشمیِ یک لحظه.

قافیه خسته از اوزانِ سکوت،

چنبره بر چمنِ خشکِ حزین.

حافظه آشفته،

به زبان آمده از جورِ خفه.

مرگ از پنجره آویزان است...

مرگ از پنجره آویزان است.

~مانا

شعرشعر نوشعر نیمایی
۳
۰
مانا
مانا
من روانکاو و درمانگر تحلیلی هستم و اینجا نوشته های خودم رو به اشتراک می‌گذارم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید