ویرگول
ورودثبت نام
مانا
مانامن روانکاو و درمانگر تحلیلی هستم و اینجا نوشته های خودم رو به اشتراک می‌گذارم
مانا
مانا
خواندن ۱ دقیقه·۵ ماه پیش

شعر"درخت نارنج"

رفته در دلِ غمِ ا

فسردِ زمان،

گلِ لاله به شهادت باقی‌ست.

یک توجه به شبانگاهِ الهی کافی‌ست،

تا ببارد ویرانی.

پر زده نقشِ کبوتر از آب،

حجمِ اندوهِ نگاهِ چشمه.

دوریِ راه سراسر منحوس،

شاعری خیمه زده بر کلمات.

و بنفشه بود که دیشب بشتافت،

تنِ شاعر لرزید به خواب.

چاره‌ای نیست از این ره؛

نفسی خشک و عبوس می‌بارد،

و صنوبر باقی‌ست.

خاطره با تنِ معکوسِ جهان رخت بربست،

و قناری پر زد.

ترسِ مرداب، چناری نگران؛

دستِ سبزِ بیدِ مجنون،

رو به سوی کوه‌های سر برآورده

از آن چرخِ کبود.

و درختِ نارنج،

آخرین آوازه،

آخرین شکوهِ این فرشِ حزین.

~ مانا

شعرشعر نوشعر نیمایی
۴
۰
مانا
مانا
من روانکاو و درمانگر تحلیلی هستم و اینجا نوشته های خودم رو به اشتراک می‌گذارم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید