
تو را، ای رویای شبانه،
به اندازهی چشمانِ پاکِ آسمانی دوست میدارم،
و عشقی که در قفسِ سینهی دخترکی لرزان اسیر است،
میتپد و میشمارد لحظههایِ عریانِ زیستن را.
و چراغی در وادی پیدا نیست،
جز تمامِ حجمِ غبارِ کبودی
که غم گرفته به این جادّهی مهآلود مینگرد.
آری، عشق را ــ ای کاش ــ هرگز نبود،
جز سخنی از لحظاتِ پوشالیِ زیستن
زیرِ پوستِ این شهرِ لجنزده.
کدامین سرود این دیدارِ عاشقانه را به تصویر میکشد؟
و پژواکِ کدام نغمهی دلانگیز
سَحرِ وصال را مُبتَرک میکند؟
دلی پژمرده و غمگین،
نفسی آغشته به خونِ جگرِ غمزده و افسُرد...
شاید این بار بتوان زیرِ پوستِ همین خیابانها عشق را زیست؛
شاید آخر، راهی جز این رازِ سردرگم و تپنده نمانده باشد.
ای کاش عشق را زبانی برای سخن بود...
~ مانا سیری