ویرگول
ورودثبت نام
مانا
مانامن روانکاو و درمانگر تحلیلی هستم و اینجا نوشته های خودم رو به اشتراک می‌گذارم
مانا
مانا
خواندن ۱ دقیقه·۵ ماه پیش

شعر"پگاه شاپرک"

شاعری از کوچه وزید،

و بهاری خوابید.

در شباهنگام بی‌سرانجامی،

مِه به پرواز ستاره شک کرد.

غنچه در شرجی نمناکی ساده پژمرد.

کو شقایق درین ویرانی؟

لبِ چشمه‌ی مبهوتِ زلال،

شاپرک ایستاده.

دخترک می‌خواند،

می‌نوازد درخت نارنج.

و در آن چشمه‌ی بی‌تمنای حضور،

نفسی می‌ماند؛

موهایی در باد،

چشمانی خسته و گاه پریشان،

و لبی لبخندآلوده.

سرخی گونه‌ای از غم برگشته.

آه، این چشمه چه رازی دارد؟

پژواک آوای سحر

می‌رسد در حجمی آغشته به ایهام و خسته.

و نسیم می‌تازد...

این شب تاریکی،

به سحر می‌رسد آیا؟

شاپرک می‌پرسد،

و شقایق با نفسی خسته و تار

پرِ پرواز کبوتر را به نشان می‌گیرد،

که پگاه نزدیک است.

~ مانا سیری

شعرشعر نیماییشعر نو
۳
۰
مانا
مانا
من روانکاو و درمانگر تحلیلی هستم و اینجا نوشته های خودم رو به اشتراک می‌گذارم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید