
فصلِ گل دادنِ عشق
از قفسِ تشنه رسید.
دخترک ترسید،
و چراغ از نفس افتاد.
و خزان،
در پسِ یک خشمِ زمستانی...
شاعری غمزده،
و شقایق لرزید.
پرِ پروازِ کبوتر خشکید،
بوسهای مانده بهجا
در پسِ امواجِ زمان.
نیست فانوسی در راه،
و نسیم میخواند.
دستِ بیدِ مجنون
به دعا باز شده.
آه...
این سقف کبود است هنوز.
— مانا سیری