
عطر پاییزی
شاعری بنشسته،
تکیه داده به اوزانِ زمان.
پنجره بشکسته،
میوزد تابشِ عطرِ نارنج.
فصلها همه سرد،
عاشقان همه در کنجِ عزلتِ خود،
شاهدِ ویرانی.
و به سوزناکیِ آن چشم قسم،
که جهان میگرید،
گاه در اندوهِ پگاه.
و زمان مینگارد آرام،
نقشِ غمناکِ حضور.
و سراب است، سراب—
این تماشاکدهی مجنون.
آه... در این آشفته،
نیست هیچ یاری دگر.
ثانیه مست و خراب،
لحظه محوِ افق.
و از این ابرِ کبود،
به سراسیمهای نگران مینگرم.
~ مانا سیری