
حجم یک نخلِ بلند
سر برآورده از آن کوهِ کبود.
ثانیه آواره،
چنگ بر سقفِ کبود،
و نگاهی پیدا نیست
در پسِ پنجرهی یک نغمهی خونآلوده،
خبر از رفتنِ لالهها از این ویرانه،
و شکوهی خونین...
وای بر شبِ شومی چنین!
حسرتِ ثانیهای نیستشدن،
حسرتِ لحظهای از عشق طراوت کردن.
ای شبِ تیرهی خونآلوده،
روزی از این روزها،
و در این تاریکی،
از پسِ مردابها،
از تنِ تکهبهتکهی همین باغچهی ویرانه،
گردبادی به هوا خواهد خواست...
~مانا سیری