
در این سرزمین، سالهاست که زمستان مأوا گزیده؛ گویی آفتاب دیگر رغبتی به تابیدن بر دیوارهای ترکخوردهی این شهر را ندارد.
هوا آکنده از سکوت است، نه سکوتی تسلابخش، بلکه سکوتِ ملالآوری که اندوه کهنهای را در دل شهر میپروراند. آدمها، با شانههایی خمیده زیر باری نامرئی، از کنار هم رد میشوند، بیآنکه حتی ذرهای از گرمای زندگی در عبورشان دیده شود. خستگی در جانشان رخنه کرده، نه از فرط کار، بلکه از تکرارِ بی پایان روزهایی که هیچگاه به روشنایی نمیرسند.
در این شهر، اندوه، دیگر عارضهای گذرا نیست؛ مقیم است، ریشهدوانده، در چشمها لانه کرده، در صداها تهنشین شده و در جان آدمها، آرام و بیصدا رسوخ کرده.
خنده سالهاست که از این سرزمین تبعید گشته و شادی، نه خاطره است و نه رؤیا؛ فقط واژهایست غبارگرفته که تنها در صفحات کتاب ها یافت میشود، نه در حقیقت زندگی.
گرچه این جهان، داراییهای بیشمارِ مردم را به تاراج برده، اما هنوز نتوانستهاست امید را از ریشههایشان برکند و در اعماقِ خاکسترِ دلِ این آدم ها کورسویی ضعیف از امید هنوز میدرخشد؛ "امید به شکفتنِ بهار ..."
و شاید، همین جرقهی ناچیز، کافی باشد تا از دلِ زمستانِ بیپایان، رؤیای آمدن بهار را تحقق ببخشد.
بیست و سوم اردیبهشت
15:55