
وقتی ذهن خسته است، اغلب ما را به تنبلی متهم میکنند. اما واقعیت، مانند بسیاری از جنبههای روان انسان، ساده و تکبعدی نیست. نمیتوان همهچیز را به یک علت واحد تقلیل داد و سادهسازی کرد، بهویژه در مواجهه با رفتاری که ریشه در ژرفای نادیدهی روان انسان دارد.
در حقیقت آنچه در ظاهر، بیمیلی یا بیانگیزگی به نظر میرسد، صرفاً به ضعف اراده یا تنبلی مربوط نمیشود. پژوهشهای معتبری در حوزهی علوم اعصاب و روانشناسی شناختی – از نظریاتی چون «ego depletion» از بامایستر و «burnout scale» از کریستینا ماسلاچ گرفته تا کتاب تحلیلی «Laziness Does Not Exist» از دکتر دوون پرایس – بارها نشان دادهاند که آنچه ما «تنبلی» مینامیم، در بسیاری از موارد نشانهای از خستگی ذهنی، تعارضات درونی یا فرسودگی ناشی از اضطراب، فشار روانی یا افسردگی پنهان است. همچنین گاه این حالت ممکن است برخاسته از شرایط اجتماعی-اقتصادی یک جامعه یا محدودیتها و فرصتهای شخصی خود فرد باشد. درنتیجه تنبلی در معنای مرسومش، اغلب نامی نارواست.
مغز، در چنین شرایطی، در تلاش است میان منابع محدود انرژی روانی، انگیزهی درونی، و حجم فشارهای بیرونی تعادل برقرار کند. رفتاری که ممکن است از بیرون، بیعلاقگی یا کمکاری به نظر برسد، در واقع سازوکاری است برای بازسازی، تعادل، حفظ بقا و پیشگیری از فروپاشی روانی. از همینرو، خودسرزنشی در این وضعیت نهتنها کارساز نیست، بلکه اغلب آغازگر چرخهای معیوب از احساس گناه، کاهش اعتماد بهنفس، و تشدید خستگی روانیست.
حال شاید بپرسید: فرق «تنبلی» با «خستگی ذهنی» چیست؟ پاسخ در نحوهی درک و شکل مواجهه با مسئله است. وقتی فرد بهجای سرزنش، به سراغ فهمِ دقیقتر ریشههای درونی خود میرود، امکان تغییر واقعی فراهم میشود و راه برای ترمیم و تغییر هموارتر خواهد شد. برچسب «تنبلی» فقط بار عاطفی منفی و احساس گناه به همراه دارد، اما درک اینکه ذهن خسته و فرسوده شده، نخستین گام برای ترمیم، مراقبت و بازسازی روانی است. این، نه توجیه رفتار، بلکه مقدمهای برای درک دقیقتر و مداخلهٔ مؤثرتر است.
بااحترام؛ مهدی روزبه.