
میگویند سالی که نکوست از بهارش پیداست، اما ما حتی بهاری نداشتیم که بخواهد نکو باشد. مدتهاست که در خزان به سر میبریم؛ خزانِ عمر، خزانِ امید، خزانِ همهچیز.
گفتند صبر کن، زمستان که بگذرد بهار میآید، زمستان که نرفت اما روسیاهی خوب به زغال ماند.
به هر شاخهای که دل بستیم، خشک از آب درآمد. دستی برای یاری نبود، باد هم بویِ بهار را نمیآورد.
میگفتند «جوجه را آخر پاییز میشمارند»، اما اینجا خزان آنقدر طول کشید که جوجهها پیش از شمرده شدن یکییکی افتادند و مردند.
دیگر چیزی نمانده که بشماریم؛ هیچ چیز، حتی حسرت.
از این ستون به آن ستون فرج است را آنقدر تکرار کردیم که ستونها هم فرو ریختند.
هرچه کاشتیم، خار درو کردیم و هرچه ساختیم، بر سرمان آوار شد. نمکگیر روزگار شدیم و روزگار نمکدان را شکست.
اکنون ماندهایم و خزانی که نه به زمستان میرسد نه جرئت تمام شدن دارد. این خزان دیگر فصل نیست، وضعیت است، خزانِ انسان!
و دردناکتر از همه این که دیگر حتی منتظر بهار هم نیستیم.