"میلِ به پوسیدن در کنج خانه شاید هرگز تمام نشود" ولی می شود به سایه سیاهش سیلی زد و در جواب درخواست اعضای خانواده در رابطه با گشت و گذار در حومه شهر جواب بله داد.با چیزهایی که مغز را از ریشه می جوند به دید بی توجهی نگاه کرد...به جای پرخاشگری نفس عمیق کشید...اخبار را کمتر دنبال کرد و به حرف های هزارپهلوی مردک کله زردِ نامعلوم الحال کمتر توجه کرد...بی اهمیت به اینکه فردا شنبه ای سرنوشت ساز است با یک همنشین عزیز و همفکر به خوش و بش نشست...جوجه کباب با سالاد شیرازی خورد...مسافت زیادی از پهنه های سبز و زنده را با پاهایی مصمم زیر پای گذاشت و هزار عکس از زوایای متنوع گرفت...از همه جالب تر یا شاید گناهکارانه تر اینکه پشت چند سنگ بزرگ و مخفیانه، با چند دختر هیجان زده و تازه از نوجوانی گذشته، یک نخ سیگار کشید...(قرار نیست باز تکرارش کنم چون ریه های صورتی ام را دوست دارم)