دختری بودم در حال شنا در ناسازگاری های زندگی،
شکست در عشق
به خاک سپردن عزیزانم و ........
ناسازگاری هایی بودند که پی در پی بر سرم آور میشدند،
«همدم خاموش»
صبح ها را بی غایت به شب می گذراندم ،
بیدار میشدم ، اما خواب ادامه داشت.
تنها دوست آن روز هایم افسردگی بود
هر جا را که تماشا میکردم، کنارم بود، حتی میان آن خنده های مصنوعی در جمع ،
با این حال ،وفادار ترین دوستم بود؛
به من آسنترا تعارف میکرد
قرصی که برایم فرار از آن ترس
و اضطراب های جدانشدنی را فراهم میکرد ،
قرصی که تمام احساساتم را به بی حسی مطلق مبدل میکرد .
برایم به قیمت اعتیاد و از دست دادن بخشی از
خودم تمام شد.
آسنترا که وجودم را از آرامش پر کرده بود فقط فریب بود ؛
فریبِ اعتیاد ،
فریبِ بی تفاوتی
فریبِ رهایی موقت از مشکلات....
این ها گوشه ای از یادگاری های «دوست وفادارم» بودند.
«کودک زخمی»
کودکی ام بیشتر شبیه تلاش برای زنده ماندن بود تا زندگی کردن.
تنها رنج و غم در بوم زندگی ام خود نمایی
میکرد
و مفهوم تیرگی زندگی ام را زندگی کردم.
دیوار های خانه یمان سرشار از ترکش بود؛
ترکش های دعوای میان پدر و مادرم.
آن ترکش ها نماد زخم عمیقی بر قلبم بودند .
صبح ها را نه با صدایِ خوش آواز پرنده ها ، بلکه
با فریاد های دل خراش آنها شروع میکردم .
شب ها،
از صدای جر و بحث هایشان گوش هایم را میگرفتم و پاهای کوچکم را درون خودم مچاله میکردم تا ترس بر من غلبه نکند،
اما صداها راهی برای نفوذ پیدا می کردند .
آن کشمکش های درگیری میانشان
لبخند را از روی لبانم محو کرد ،
در هر شادی به دنبالش گشتم ،
رفته بود.....
برای همیشه!
کودکی که با مهربانی کودکانه به دنبال پایان دادن درگیری بود،
به جای محبت ،لگدی نصیبش میشد.
با صدایی لرزان که با تقلا از حنجره ام می آمد میگفتم :«خواهش میکنم ،خواهش میکنم تمامش کنید....»
آنها سارقانی بودند که سالها روانم را به تاراج
بردند
سارقانی که مهر سکوت را محکم بر دهانم زدند ....
درون هر آدمی را جستجو میکردم ،
شاید بتواند محبتی را که خانواده ام از من دریغ کرده بودند جبران کند،
اما قسمت بد ماجرا آنجا بود که ریشه ی
اعتمادم به آدم ها در وجودم خشکیده شده بود.
احساس میکردم اگر حرفی بزنم ،ممکن است کسی خشمگین بشود و لگدی را حواله ام کند.
رفتار خشن آنها باعث شده بود جذب آدمهای شبیه به آنها شوم .
هر جا که غرور و احساساتم را هدف
قرار میدادند.
بیشتر تلاش میکردم دیده شوم
حتی به قیمت شکستن خودم.
ترس از نادیده گرفته شدن ،
ترس از شکست ،
ترس از بی اعتمادی،
ترس از دوست داشته نشدن
مانع از جریان عادی زندگی ام شد.
قلبم طبیعت سرسبزی بود که آغوش پر مهرش را بی هیچ چشم داشتی در اختیار آدمها قرار داد.
آدمها عبور میکردند و برایم گل نه ، بلکه زخم به جا میگذاشتند.
و در آخر، آن طبیعت با شعله های دروغ، قضاوت و خیانت به آتش کشیده شد.
تصور میکردم دیگر خبری از بدتر شدن وضع نخواهد بود،
اما با سیلی ناسازگاری ها که اعلام وجود
میکردند،به سرعت از تصورم خارج شدم.
«غریق نجات »
در جریان پر فراز و نشیب زندگی ام پرسه میزدم، که ناگهان او را یافتم.
بدنی استوار و آفتاب سوخته داشت که نشان از سالها مراقبت بی چون و چرا از ساحل را میداد؛چشمانی کهربایی داشت که گویایِ محبت بی پایانش
بودند.
قامتش...
ای وای از قامتش...
به نقل از شاعر:
ماه با طلعت او , بیهوده سر زد ز افق»
سرو با قامت او , بی ثمر از جا بر خاست.»
گیسوان سیاهش نیز زیبایی اش را
وصف ناشدنی کرده بود.
لباس سرخ رنگش همچون علامتی هشدار دهنده
در میان آن ازدحام جمعیت خودنمایی میکرد؛
او،نوید آمادگی در برابر خطر ها را میداد
و همین توجهم را جلب کرد.
تمام خاطرات تیره و تار زندگی ام در ذهنم،
طنین انداز شد و مرا وادار به زانو زدن کرد.
با چهره ای سرشار از آرامش دهانش را گشود و گفت: «بلند شو..... من اینجام.....»
با شک و تردید از خود پرسیدم :« او حضور من را نادیده نگرفته است ؟!»
تو دستم را گرفتی و بلندم کردی ،
وقتی دستم را فشردی،گمان کردم پروانه های
قلبم از پیله ی تنهایی به پرواز در آمدند،
به مقصد چشمانت ...
چشمانی که برایم یادآور نور در تار و پود شب بودند.
دختری که دست رد به سینه ی هر غریق نجاتی
زده بود،
حالا در دام یکی از آنها افتاده بود.
برای او، رهایی از ناسازگاری دیگر غیرممکن
نبود،
چون میتوانست با تکیه بر غریق نجاتش به ساحل امنی برسد،
ساحلی که حضور او ،آن را امن کرده بود .
دختری که برای رهایی از شنا در مشکلات به خواب پناه میبرد حالا خودش را با بی خوابی تمام در حال شنا میدید ،
تا لحظه ای چشمانش را در آینه ی چشمان غریق نجات ببیند ، لحظه ای به ذهنش خطور نمیکرد که غرق شود چون او را داشت
او که آغوشش معنای حیات مجدد
نوت صدایش ترانه ی امید بخش
و وجودش آرامش ابدی
بود.
اما دریای ناسازگاری ها آرام نماند
طوفان هایش را روانه ام کرد.
گمان میکردم با داشتن غریق نجاتم از پس همه ی آنها بر خواهم آمد،
غافل از آنکه،
قرار بود؛غریق نجاتم به صف طوفان ها بپیوندد.
با گذشت روز ها
متوجه ی تغییراتی در وجودش شدم ،
گرمی چشمان اش جای خود را به سردی داده بودند،
حضور من برای او تفاوتی با دیگران نداشت .
انگار سایه ی شومی اورا تسخیر کرده بود.
او غریق نجات نبود؛ من او را نجات دیده بودم
و نجات،فقط یک نقش بود.
انگار دوباره
جذب آدمی شبیه به خانواده ام شده بودم.
آن ها من را رها نکرده بودند،
هر لحظه و هر جا تعقیبم می کردند و
آشیانه ی امن روانم را هدف می گرفتند.
گویا خوابی
مرا به عمیق تر شدن فرا میخواند،
اما مجبور بودم
چشمانم را باز کنم ....
و باز کردم
با صدایی معصومانه اورا برای نجات فرا خواندم، اما باور هایم
با آنچه که میدیدم هماهنگ نبود.
او در صدر ناسازگاری ها
جولان میداد؛
او دیگر برای نجات نه،
بلکه برای غرق کردنم دست دراز کرده بود .
با خود گفتم:
«غرق شدن با دستان او همانند نجات است....»
دستم را به سویش دراز کردم ،
چشمانش را به نگاهم دوخت و گفت: تو بودی که مرا انتخاب کردی ، این هم پایان تراژدی که لایقش بوده ای!
او مرا به انتهای آن دریایِ همیشه تاریک، هدایت کرد.
صدای برخورد موج ها با قایق ها
پلک های خسته ام را به اجبار گشود،
اما همه جا سیاهی بود؛
سیاهی که در آن هیچ نشانی از رهایی نبود .
در انتهای دریا
خود را در چاهی عمیق یافتم.
هر گوشه را که لمس میکردم،
آجری سخت و محکم دستم را پس میزد؛
آجر هایی که با نام هایی اجین شده بودند:
دروغ،
قضاوت،
و ترس.
ریشه افکار و احساساتم
از دستانم رها شده بودند و
به سوی مقصدی بی انتها می رفتند.
گمان میکردم شاید آن مقصد تو باشی؛
تویی که میشناختم،
تویی که برایم آشنا بودی.
احساساتم مچاله شده بودند مانند کاغذی
که با هیچ تلاشی دیگر صاف نمیشود.
نمیدانستم چه میکنم،
اما به سرعت نور به ندایِ منطقی گوش میدادم
که تورا «اشتباه نابخشودنی» می نامید؛
اشتباهی که با آغوش باز پذیرفته بودم.
نگاهم که ردایِ قلب بی تپشم را تماشا میکرد
دنبال کردم، تا به زخم هایی آشنا رسیدم؛
زخم هایی که با دستان به ظاهر پُر مهر نوازش شده بودند.
زخم و خون درهم تنیده شده بودند،
تنم را تکانی دادم تا شاید بتوانم
خود، مرهمی بر آنها باشم.
باید کاری میکردم اما چه کاری؟
باید از آن خاطرات که همچون سایه ای سنگین بر سرم بودند
رها میشدم؛
حتی از غریق نجاتی که ساخته ی ذهنم بود.
برای نخستین بار
با خودم شروع به حرف زدن کردم؛
کاری که همیشه از آن طفره میرفتم .
با خود گفتم:«
دیگر کافی است
نه از روی خستگی،
از روی قدرت
تسلیم این احساسات نمی شوم
می جنگم
و تورا از قلب و فکرم بیرون میکنم؛
دقیقا به همان بیرحمی
که قلبم را نشانه گرفتی .
دستی که
با تمام وجود تورا نوازش میکرد ،
نفسی که
بویِ تورا عاشقانه استشمام میکرد،
از سوی تو ، پس زده شد.
و تو در تمام این لحظه ها
احساس غرور میکردی،
بی آن که حتی لحظه ای بیندیشی،
که نکند قلب دختری را
که با محبت و امید پر شده بود
را لگدمال میکنم؟
این نخستین باری نبود که،
شاهد لگدمال شدن احساساتم بودم،
اما بی شک اولین باری بود که،
به ندایِ قلبم گوش سپرده و رد پای کسی را دنبال کرده بودم .
و در نهایت
به ظلمتی سقوط کرده
که سالها از آن فراری بودم...
خاطرات سخت زندگی ام را
به همراه تو
در اعماق قلبم به خاک میسپارم ،
امشب آخرین اشک هایم را برای شما جاری میکنم.
شمارا در قلبم کُشتم ،گریه کردم، اندوهگین شدم...
اما دیگر نمیخواهم با هر بار دیدنتان،
با هر بار مرور خاطرات تان
کنار قبری که خودم برایتان کنده ام
،بنشینم و دوباره به تاریکی برگردم.
نمیخواهم
زخمی که بارها برایش گریسته ام را
دوباره التیام دهم.
با باقی مانده ی امید و نوری که در قلبم پرسه میزد،
خودم را از سیاهی ها جدا کردم و
به سوی راهی که قلبم نشان میداد روانه شدم، میدانستم
که ممکن است ناسازگاری ها سر جایشان باشند
اما دیگر نمیترسیدم
چون این بار از دل همان تاریکی ها بازگشته بودم.
در برابرشان دختری ایستاده بود
که همچنان شنا میکند
اما با کوله باری از تجربه و امید.
اما با کوله باری از تجربه و امید.