
مدت هاست ماهی دلم در برکه ای راکد به سر می برد
رهایی می طلبد
ماهی من رهایی را در برق اقیانوس می یابد
اما من برایش رهایی میان لجن ها را نسخه کردم.
در واقع من نسخه نکردم
من امتداد دستوری هستم که از من
نبود اما مرا هم جنس خودش کرد
همانقدر
حقیر .....
ضعیف......
متذلل......
و سخت دل.......
ماهی من اهل رستن ، رفتن و گذشتن است
اهل زیستن
اهل رقصیدن در خطر دریا
و من تنها لحظه ای از تنفس تعفن بار برکه جدایش میکنم
زمزمه میکنم رویاهایش را
سعی میکنم فریبش دهم تا فراموش کند منجلاب زندگیش را اما او هرگز برکه را از یاد نمی برد
ظلمتش را بیشتر حس میکند .....
حیله ام نمایان تر و آشکار تر می شود....
و بیشتر آه می کشد ......
بی جان تر میشود
و غمین تر
و من فقط برای چشیدن طعم محبت میان زندگی پست و نکبت بارش ، به دستان سردم می سپارمش پولک های زخمی اش را کمی نوازش میکنم ، قلبم را لگدمال میکنم و بی رحمانه دوباره به دامان برکهٔ متروک تقدیمش میکنم
ماهی من دیگر همچون ماهی نیست
در همنشینی با لجن،
به سان لجن شده
و من مقصر همه این تغییرات سیاه هستم
روزی که ماهی را به برکه ی درون آوردم
گمانم بخشیدن زندگی ای به شفافیت و زلالی آب ، به او بود ؛ در حالی که همان لحظه او را کشته بودم و فقط دلال آرزوهایی از جنس زندگی شده بودم
برکه من محدود بود
اقیانوس نبود
ماهی من در پیچ و تاب جلبک ها شتافت تا راهی برای خروج یابد ولی من تمام راه های متصل به بیرون را مسدود کردم ، این مراقبت نبود این همان زندان وحشت بود و من زندان بانی از جنس سنگ
هر بار گمان میکردم برکه را دیگر کثیف تر و حال به هم زن تر از این نخواهم دید و ماهی مقاوم تر از این نخواهد شد
مرگ یکی باید فرا میرسید
برکه باید نابود می شد
حتی اگر ماهی در تقلاهایش جان میداد و می مرد
برکه باید نابود می شد
اما امروز برکه بینهایت کثیف است
ماهی بی نهایت بی جان
ولیکن هر دو زنده اند
ماهی همانقدر امیدوار برای رسیدن به
اقیانوس
و برکه همان قدر بی رحم و کثیف
ماهی سهمش از زندگی لجن خواری نیست
ماهی باید برود در موج
باید بدمد در رنگ آبی دریا
ماهی هایمان را رها کنیم حتی اگر زندان بانشان ما نیستیم و فرد دیگریست
رها کردن ماهی درونمان مقدس ترین جرم است پس بگذارید به حکم این جرم جان دهیم اگر در انتها همگی مهمان این کاروانسراییم.....
میدانم که ماهی من دیگر ماهی نیست و بوی خاطرات تلخ برکه را همراه دارد اما این را هم خوب می دانم که
ذات او ماهیست
و ماهی خواهد بود
ماهی خواهد زیست
و بگذاریم حداقل ماهی بمیرد
،ماهی
،آزاد
،رها
و در اقیانوس
نه در برکه
....
پی نوشت ۱: در این وانفسا و آشفتگی، نقاشی مرا پذیرا باشید . خطوط خشمگینش را به مهر نوازش کنید . راپیدم آخرین نفس هایش را روی کاغذی میزد که قرار بود تقدیم به نگاه شما شود ....از او خواستم جان به کاغذ دهد اما او هم همچون من و ماهی خسته بود از طرح های دلخراش ، و سرفه های اخرش را به سختی روی کاغذ می کشاند ...
پینوشت ۲: دستم بسته است ، چشمانم مملو از خاطرات تلخ و قلبم برای جسمم سنگین تر از همیشه هست .ذهنم آشفته هست و شرایط ، آشفتگی را هر روز بیش از پیش به من تزریق میکند
شاید این نوشته ها فقط تراوش ذهنی باشد که بیشتر از آنچه باید و شاید از سر گذراند ... پس ضعف ، شکستگی و درماندگی نوشته ام را به بزرگی خودتون ببخشید
پینوشت ۳: نمی دانم تا به حال مادری را دیدید که فرزندش را به دست ظلمت دون سپرده برای آغاز سپیده دم یا نه...اما خوب میدانم که اگر دیده باشید ، به عمق چشم هایش و یا درد صدایش خیره ماندید . من برای بار چندم دیدم مادری را که شکسته شده بود و هنوز نور از وجودش به فضا می نشست . و درونم بارشی از اشک های بهاری آن چنان غوغا کرد که تحمل ماندن در آن فضا هم نداشتم .....یاد بگیرم مرهمی باشیم اکنون که زخم بسیار است
به یاد سایه عزیزم که نبودش را بیشتر از همیشه حس میکنم «در پیچ و تاب این شب بن بست
بنگر چه جان های گرامی رفته اند از دست
دردی ست چون خنجر
یا خنجری چون درد
این من که در من
پیوسته می گرید
در من کسی آهسته می گرید»
پینوشت ۴: ممنونم از دوستان عزیز ویرگولیم که همراه و مسکنی هستند در این روزهای سخت . و سپاس بابت نظر های زیباتون مخصوصا برای پست کبوتر و سرو.
خوشحال میشم نظر هاتون رو بخونم و پذیرای انتقادات سازندتون هستم🌿🙏🤍
به امید نور