ویرگول
ورودثبت نام
مهسا فرخ مهر
مهسا فرخ مهرعلاقه‌مند به موسیقی ، هنر و قلم . دوستدار رقص مجنون وار واژگان بر روی کاغذ .اینجام برای لحظه ای مکث در انتهای کوچه پر از پیچک رونده بنفش..
مهسا فرخ مهر
مهسا فرخ مهر
خواندن ۱ دقیقه·۱۷ روز پیش

پایان کبوتر ها

سن و سالی ندارم

اما جانم به ضربات کثیری زرکوب شده

زری به سرخی داغ شقایق های خونین دشت

یا رنگ گل ِچشم پُرْ از اشکِ بی بازگشت

اگر تکه مسی بودم اکنون باب چکش مسگری فرم گرفتم

اگر مشت گلی بودم به چرخ سفالگری شکل گرفتم

اگر بوم بدون رنگ ، اکنون خالی عمق سفیدی ام

قلم ها عربده‌ هایشان را بی مروت بر باطنم روان کردند و روانم را به تیغ زهر سخت بیمار

و در میانه پیکار ناجوانمردانه جبر و اختیار، اختیارم را به سم ، مسموم

و حال گوشه محبس به زجر جبر چون مجروح می مانم و صبح تا شب در این بیماری مهلک بی دارو میپیچم و شب را با همه وحشت به طلعت سخت میدوزم . سحر را با نوایی در پی پایان ، میبینم. بدین سان من ، هر روز می میرم

گره بر طناب هر روز محکم تر و هدف بر من هر روز مهجور تر

و من هر روز چون شمعی به پاس آرزو هایم می‌سوزم و می‌سوزم در سوختن اشکی که میریزم

درونم آه مشکین پوش

وجودم خاطری خاموش

نگاهم سرد و طوفانی

به رخساری چنین مدهوش

که در آیینه ی ظلمت ، به سان ماه می‌رقصد .

و این تن در پی یک جرعه از رنگ نفس هایی بدون درد ،نگار یک کبوترْ زخمی آشفته در سرد زمستانی کنار جوی می میرد .

برای لحظه ای پرواز بر صحن پر از آغاز

و

این پایانِ غم انگیز کبوتر هاست .......

جبرمرگغمکبوترپرواز
۵۳
۱۷
مهسا فرخ مهر
مهسا فرخ مهر
علاقه‌مند به موسیقی ، هنر و قلم . دوستدار رقص مجنون وار واژگان بر روی کاغذ .اینجام برای لحظه ای مکث در انتهای کوچه پر از پیچک رونده بنفش..
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید