خانه اش بود اما انگار هیچ وقت انجا را اینگونه رمز گشایی نکرده بود . با احتیاط راه میرفت انگار داشت از صدای پایش روی پله های چوبی که قسمت هایی از ان را موریانه جویده بود فرار میکرد .
تنها مسیر اتاق زیرزمینی مخوف و نم گرفته و پر از موشش را با ارامش طی میکرد .
غریبه بود
جالب نیست ؟!
نه اینکه نمیخواست انجا باشد
نه اینکه انجا را دوست نداشته باشد اما ........ گویی فضا متشنج و دلهره اور بود
برایش نفس کشیدن هم با تردید صورت می گرفت
وادار به نشناختن ان سرای همیشه در ظاهر زیبا و سر سبز شده بود
اتفاقا خیلی به باغ پشت کاخ و تماشای منظره دل انگیز بهاریش علاقه داشت
اما دیدن منظره باغ فقط در زمستان های سرد سهم او میشد
ان هم برای برف روبی حیاط و مرتب کردن حیاطی که از میهمانی ها و بریز و بپاش ها همیشه اشوب و کثیف و شلخته بود
مشتی - سر کارگر و مشاور و دست راست خان - هر سال بعد از برف سخت و بلندی که به سان کوه یخ بود ؛ با وعده او و برادرانش را فریب میداد و به انها قول میداد که اگر تا اخر زمستان خوب کار کنند و از باغ و خانه و حیاط به نحو احسن مراقبت کنند و اگر حسابی به میهان های خان برسند و حلقه بگوش خان باشند عایدی خوبی دریافت خواهند کرد . هر سال هم به بهانه ای از زیر بار پرداخت سهمشان در می رفت و در دادن حقوق ناچیزشان تا می توانست کوتاهی میکرد و مقاومت .
زنان را خدمتکار و خدمتگزار بدون جیره و مواجب می خواندند و مردان را کارگرانی اهنین که نباید خسته میشدند
اگر دستشان می امد دستان کارگران را قطع میکردند تا برای خرده نانی که اخر شب جلویشان با وقاحت پرت می کنند دیگر دراز نشود
چند دختر را لال کرده بودند
چون معتقد بودند حرف میزنند و بی ادب و گستاخ هستند .
در اخر هم مَشتی به بیشرمانه ترین حالت ممکن یک سکه هایی رنگ و رو رفته را جلویشان می انداخت ؛ انگار که استخوانی بدون گوشت ، از باقی مانده کباب بره جلوی سگ می انداخت که ان تکه استخوان صد شرف داشت به ان سکه ها
جالب اینجا بود که هر از چندگاهی که سکه ها در جیبشان می ماند و دقیقا زمانی که به حس سنگینی جیب هایشان و صدای سکه ها عادت کرده بودند ؛ مشتی به بهانه هایی مضحک مثل امید به تامین اب شرب و رهایی انها از نوشیدن ابی که بوی تعفن می داد یا این اخری ها برای خرید زمین به اسم همین کارگران و راهی کردن انها به خانه های خودشان سکه ها را پس میگرفت
انگار سکه ها را به انها قرض داده بود البته چه کسی مطمئن تر از انها
جز انها که تعدادشان حدودا 40 نفر بود ، مشتی و خان و 13 نفر دیگر با اهل و عیالشان در کاخ زندگی می کردند که هر کدام به نوعی فاسد ،کثیف و لجن خوار اقدامات خان و سخن ریزان دوران بودند .
گویی 13 بوته خار بودند اما حتی عرضه خار از انها بیشتر است زیرا با سوزاندنش اتشی گرم ساخته میشود و ارامشی به دل راه می یابد . همان ارامشی که این 13 تن و فرزندانشان از اهل واقعی این خانه سلب کرده بودند .
باید بودی و میدیدی رنگ عوض کردن این 13 تن را
در اتاقشان یک مرد ضعیف النفس و فاسد
رو به روی زنان خوش لفظ و ماهر
از برای حساب فاسق و فاجر
بحث نظم و ادب ناظم و ظالم
در میانه جمع عالم و فاضل
در ذات همه اما طالح و جاهل
تازه منکر اینها و مدعی بر صالح
در مطبخ طرفدار اشپز و وعده های سر خرمنی
در زیرزمین مفلس و مخلص هر کارگری
پیش روی خان همه بوسه از پا به سر
پشت در همه هر هر و کر کر و نوکری
حرف کار که بود یا مشغول و واجب المطب
تا حرف پول میشد همه عاجز و اهل عمل
تقاضا هایشان بود فقط یک چیز
جان و مال و نان ملت و دیگر هیچ
البته اینها تازه بخش کوچکی از ماجرا بود . این ها تنها صحنه ای بود که در اولین برخورد با اهل کاخ میشد دید . توی خوش خیال هنوز نمی دانی که زیر پوست این کاخ چه راز های مخوف و مگویی پنهان بود. برای منی که پدرم دوست و همکار خان بود و مدت ها بود ان دیار را ترک کرد بود و مابقی عمر را در فرنگ گذرانده بود ؛ دیدن همچین صحنه هایی دلخراش بود و شرمم می امد که سر سفره ای می نشینم که اشپزانش حتی غذا را نباید مزه می کردند حتی نباید غذا را در سفره ها پر رنگ و لعاب می دیدند ؛ انگار ارزو هم جرم بود . سهم اشپزان که اغلب زن بودند از پخت و پز برای کاخ ، تاریکی و نموری مطبخ بود و بخار غذا و حالت تهوع از بوی دود قلیان و تریاک هایی که باید مدارم در خدمت مشتی و خان و نوکران کوچک و بزرگش مهیا و حاضر می شدند . سهم آنها از این زندگی تاریکی و دود و زغال و دست های سوخته و موهایی شلخته و نا مرتب نبود . هیچ چیز در ان کاخ عادلانه نبود . هیچ نگاهی به پاکی نگاه خدمتگزاران کاخ نبود و همانطور هیچ قلبی رئوف تر از قلب شکسته و وصله پینه شده ی انها نبود .
ان روز ها انگار عالمی دیگر بودم
انگار قلبم ترک برداشته بود
زخم غم مظلومیت کسانی بودم که حتی صدایشان را نمی شنیدم ، زخم عمیقی روی پوستم بود و می سوخت . صدای خنده ی مخلصان خان و خان هر شب در سراسر کاخ می پیچید و من در دلم برای چشمان کودکانی که از پنجره شکسته زیر زمین به حیاط خیره شده بودند اشک می ریختم و انها فقط سکوت محض را هر روز عمیق تر و عمیق تر می کردند .
و این سکوت انها بسیار درداور و سخت بود
این سکوت پر از فریاد بود
پر از بعض های محبوس و محکوم
اما همه چیز تا ان زمان
حداقل برای که مهمان انجا بودم بهترین بود
بهترین ممکن بود
دوست داشتم فراموش کنم علت امدنم را
تلاش میکردم خودم را گول بزنم
اما
در هیاهوی یکی از ان روزهای
یک لغزش
یک نگاه
یک سکوت زجر اور
مرا از دنیایم بیرون کشید و گویی دوباره متولد شدم اما اینبار با هویتی کاملا متفاوت
من شدم الگو
شدم راهنما
و عاشق

عمری اگر بود قسمت دوم را بارگذاری خواهم کرد . امیدوارم دوست داشته باشید