
من؟!
نجاتدهندهای که هیچکس نجاتش نداد.
شنوندهای که هیچکس به حرفاش گوش نکرد.
دلگرم کنندهای هیچ دلگرمی نداشت.
حامی که هیچکس حمایتش نکرد.
امیدبخشی که از همه ناامیدتر بود.

دارم ترک میخورم از این حس تناقضی که توی وجودمه
از یه طرف قلبم تیکه پاره است
برای جاوید نام ها
برای اعدامی ها
برای خانواده هاشون
برای زندانی ها
برای مردمم
برای ایرانم
از یه طرف دیگه یه حجم عجیبی از خوشحالی توی دلمه و آرامشی که از تاوان مرگ اومده...
از ۱۸ دی به بعد
دیگه هیچ شبی، صبح نشد
هیچ آسمونی، صاف نشد
هیچ خنده ای از ته دل نشد
هیچ جشنی مبارک نشد
هیچ روزی عادی سپری نشد و دیگه هیچ کسی اون آدم سابق نشد.
خون رنگ سیاست ندارد.
چه جوانانی که در ۱۸ و ۱۹ دی جانشان را گرفتند.
چه کودکان معصوم مدرسه میناب که قربانی جنگ شدند.
اندوه هیچ مادری کمتر از دیگری نیست.
من میان اشک ها مرزی نمی بینم.
هر جان بی گناهی که خاموش شود، زخمی بر پیکر ایران و انسانیت است.

ترامپ برخلاف مماشات وعده داده شده اش دوباره حمله کرد.
شاید همان جهنم سنگین را بر سرمان آوار کند و ما این بار در شب، در تخت هامان، در خواب، در آغوش هم، بدون درد... به پایان برسیم و در خانه هامان که پناه مان بودند، دفن شویم.
مردن در خانه را بسیار بیشتر از مردن و ماندن در گور، جایی دور از خانه دوست دارم.
خدا را چه دیدی، شاید دنیا به پایان رسد و ما در دنیایی دیگر، زندگی دیگری را در آرامش آغاز کردیم.