
خون به زمین فرو نرفت
روی زمین پخش شد
از زیر هر سنگ جوشید و جوشید و به راه افتاد
هرکس آن را میدید
میفهمید
که اینجا
بیگناهی را کشتهاند…
فهمیدم آدم میتواند هرگز کسی را ندیده باشد و نشناسد اما با اندوه و زخم او، قلبش هزاران تکه بشود.
گیرم که فردا سپیده سر زند و روزگار به کام شود؛ با غم آنها که برای ما جان دادهاند چه باید کرد؟