ویرگول
ورودثبت نام
M A H Y A
M A H Y Aعاشق هنر | نویسندگی | عضو انجمن رمان نویسی آوای رمان forum.avayeroman.ir/members/m-a-h-y-a.486
M A H Y A
M A H Y A
خواندن ۱ دقیقه·۱۶ روز پیش

دلنوشته - ۴

‏من عاشق زندگی کردن بودم.

هر بار اتفاقی می‌افتاد بعد از مدتی دوباره بلند میشدم و ادامه میدادم.

به اهدافم فکر می کردم به آینده‌ای که منتظرمه...

این اولین باره تو زندگیم مدت زیادیه از ته دل غمگینم

حالم اصلا خوب نیست، هیچ چیز خوشحالم نمی کنه و مطلقا امیدی به آینده ندارم.

یه غم سنگینی توی وجودمه، با اشک تموم نمیشه

با مشغول کردن خودم تموم نمیشه

میام غذا بخورم می‌بینم از گلوم پایین نمیره

هرکاری می‌کنم نمیشه

غم از حدش رد شده

احساس پشیمونی، خشم، دل مردگی

همرو با هم دارم

نمی‌دونم کجای تاریخ وایسادیم

فقط می‌دونم که از این بدتر نمی‌تونست بشه

این غمگین ترین دوران زندگی ما ایرانیاست.

من این روزا برای وطنم، هم وطنم هزاران باااااار گریه کردم.

*دوستان عزیزم، بابت لایک ها و پیام‌های زیباتون ممنونم ازتون 🥹🙏🏻♥️، به امید 🕊 و ✌🏻

غمگینشجاعتآزادىوطنایران
۳۸
۲
M A H Y A
M A H Y A
عاشق هنر | نویسندگی | عضو انجمن رمان نویسی آوای رمان forum.avayeroman.ir/members/m-a-h-y-a.486
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید