
نام اثر: طلوع صبح آزادی
ژانر: عاشقانه
نویسنده: فاطمه قدرتی
سخن نویسنده: دختری که رویاهاش رو باور کرد. شاید کیلومتر ها بین من و تو فاصله باشه، اما بین قلبهامون فقط یه رویاست. سلام چاتای. من محیام. نمیدونم چرا اما این اولین باره که بعد از بیش از شانزده سال تصمیم گرفتم هر چقدر هم که ترسناک و غیرممکن به نظر بیاد صدامو بهت برسونم، خواستم بدونی که تو، سالهاست مهمون خوابهامی. این یه دیوونگی نیست. این سفر روحامونه... و من سالها پیش تصمیم گرفتم این سفر رو تبدیل به یه داستان عاشقانه کنم.
طبقهی چهارم مسافرخونه مثل یک راز قدیمی نفس میکشید.
راهرویی باریک که بوی چوب خیس و خاطره میداد، پنجرههایی با قابهای سفید ترکخورده که انگار هزار قصه دیده بودند و حالا تصمیم گرفته بودند ساکت بمانند.
آنها با نفسهای بریده از پلههای چوبی بالا آمدند.
چاتای در را آرام بست. کلید را دو بار چرخاند.
اتاق کوچک بود. یک تخت فلزی، یک میز چوبی لق، پردهای نازک که با کوچکترین نسیمی میلرزید.
امن نبود اما فعلاً تنها جایی بود که داشتند.
محیا کنار پنجره ایستاد و از لای پرده خیابان را نگاه کرد.
شب روی شهر نشسته بود، سرد و خونسرد.
چراغهای خیابان مثل چشمهای نیمهباز میدرخشیدند.
چاتای نزدیکش آمد. آرام دستهایش را دور شانههای محیا حلقه کرد.
محیا سرش را به سینهی او تکیه داد. ضربان قلبش تند میزد. بعد از چند لحظه عقب رفت و به چشمای چاتای نگاه کرد و با صدایی که سعی میکرد نلرزد گفت: من میترسم چاتای، خیلی میترسم...
چاتای محکم تر در آغوشش گرفت و در حالی که بوسه ای به سرش میزد با صدایی ملایم گفت: منم...
محیا ادامه داد: اگه پیدامون کنن چی؟
سؤالش ساده بود اما وزن داشت. مثل سنگی در جیب.
چاتای پیشانیاش را به پیشانی او تکیه داد، نفس عمیقی کشید و با قطعیتی آرام گفت: اونوقت دوباره فرار میکنیم.
سکوت لحظاتی بینشان نشست.
بیرون، آژیر دوری کشیده شد. هر دو ناخودآگاه به پنجره نگاه کردند.
لحظهای کوتاه، زمان مثل طناب کش آمد.
محیا آرام گفت: اگه مجبور بشی بین من و امنیتت یکی رو انتخاب کنی چی؟
چاتای حتی فکر نکرد و گفت: امنیت من تویی.
محیا لبخندی زد. کوتاه. بیشتر شبیه نفس کشیدن بعد از گریه بود.
چاتای بوسه ای به پیشانیاش زد.
از آن بوسههایی که قول میدهند.
چراغ اتاق خاموش شد.
تاریکی به پوششی برای این دو نفر که هنوز، با همهی ترسشان، ایستاده بودند تبدیل شد.
خواب چیزی بین بیداری و رویا بود.
هر صدای ماشینی که از خیابان میگذشت، هر بسته شدن در، شبیه سایهای میآمد و روی سینهشان مینشست.
نیمه های شب، خستگی بالاخره پیروز شد.
چاتای کنار محیا خوابش برد، دستش هنوز روی دست او بود. میترسید رهایش کند.
سپیده دم از پنجره سرک کشید.
نورش ضعیف بود، انگار خودش هم مطمئن نبود باید این صبح را شروع کند یا نه.
شهر هنوز بیدار نشده بود.
چاتای پشت سر محیا خوابیده بود.
بازوی راستش زیر بازوی او گیر کرده، دستش آرام کنار محیا افتاده بود؛ محیا دستش را آرام روی دست او کشید.
ضربان آهستهی خواب را زیر پوستش حس میکرد.
برای چند دقیقه فقط به پردهی نازک نگاه کرد که با نسیم صبحگاهی تکان میخورد.
بعد آهسته، با احتیاطی که شبیه باز کردن یک گره ظریف است، دست چاتای را از دور کمرش بلند کرد و روی تخت گذاشت و بلند شد.
تخت جیر جیر کوتاهی کرد.
محیا به او نگاه کرد، چاتای تکان نخورد.
موهای آشفتهاش روی پیشانی ریخته بود.
صورتش در خواب حتی از بیداری هم زیباتر بود. محیا لبخند کوتاهی زد.
نفسش را آرام بیرون داد و از تخت پایین آمد.
رفت سمت دستشویی کوچک، شیر آب را باز کرد.
آب مثل سوزنهای ریز سرد بود.
دستهایش را زیرش گرفت، بعد کمی به صورت و گردنش زد.
چند ثانیه به خودش در آینه نگاه کرد.
تیشرت و شلوار جین مشکی به تن داشت.
کش مویش را باز کرد و انگشتانش را میان موهایش کشید و دوباره بالای سرش بست.
از دستشویی بیرون آمد و به سمت کابینت قدیمی رفت.
کمی قهوه، شکر و یک قهوهجوش کوچک پیدا کرد.
گاز کوچک قدیمی با صدای خشدار روشن شد.
قهوهجوش کوچک را روی گاز قدیمی اتاق گذاشت.
بوی خوش قهوه بالا آمد.
برای خودش ریخت. برای چاتای هم نگه داشت.
لیوان را نزدیک صورتش آورد. عطرش را عمیق نفس کشید و جرعهای خورد.
رفت سمت پنجره. پرده را کمی کنار زد.
قلبش یک ضربان جا انداخت.
یک ون سیاه جلوی مسافرخونه ایستاد.
در عقب آرام باز شد و دو مرد پیاده شدند و به پنجرهها نگاه کردند.
محیا یک قدم عقب رفت. دستش لرزید.
لیوان از میان انگشتانش رها شد، شکست و قهوه روی زمین پخش شد.
چاتای با صدای خرد شدن از جا پرید.
چند ثانیه گیج بود، اما بعد با عجله به سمتش آمد. دستانش شانههای او را گرفت و پرسید: محیا، عزیزم، چی شده؟
محیا هنوز به پنجره خیره بود. رنگ از صورتش رفته بود.
لبهایش به سختی تکان خورد و گفت: پیدامون کردن…
چاتای اخم کرد و گفت: چی؟
رفت کنار پنجره، پرده را میلیمتری کنار زد و پایین را نگاه کرد.
دیدشان، دو مرد، یکی گوشی به گوش داشت. دیگری به سردر مسافرخونه نگاه میکرد.
قدمی به عقب برداشت... عضلات فکش سفت شد اما بعد نفس عمیقی کشید.
از آن نفس هایی که قبل از تصمیمهای بزرگ کشیده میشوند.
برگشت سمت محیا و گفت: عجله کن. کاپشنتو بپوش.
خودش هم کاپشنش را پوشید. حرکاتش سریع بود، اما بیدستپاچگی.
تمرکز مثل یک خط مستقیم در نگاهش کشیده شده بود.
محیا کاپشنش را از روی صندلی برداشت و پوشید.
چاتای آروم قفل در اتاق را چرخاند و در را باز کرد، قدمی برداشت و به پایین پله ها نگاه کرد. دیدشان، صدای پاهایشان را روی پلههای چوبی شنید. سایهها بالا میآمدند.
دوباره به اتاق برگشت و به محیا گفت: دارن میان بالا
بعد دست محیا را گرفت. محکم و به راهرو زدند.
صدای قدمها نزدیکتر میشد.
چاتای یک کلمه گفت: پشت بوم.
دویدند. به در پشتبام رسیدند. دری چوبی و قدیمی بود.
چاتای دستگیره را چرخاند. قفل بود.
با شانه اش چندبار محکم به در ضربه زد.
در تکان خورد و شکست.
هوای سرد صبح روی صورتشان کوبید.
پشتبام وسیع نبود. چند دودکش، چند آنتن قدیمی.
شروع کردند به دویدن. صدای در شکسته را پشت سرشان شنيدند.
چهار، شاید پنج نفر بیرون ریختند.
یکیشون داد زد: اونجان!
صدای قدمهای تعقیبکنندهها پشتشان پیچید.
پشتبام بعدی با فاصلهای کوتاه اما نفسگیر روبهرویشان بود.
یک نردبان فلزی زنگزده مثل پلی باریک بین دو ساختمان آویزان شده بود؛ لرزان، باریک، اما تنها گزینه.
چاتای بدون معطلی خودش را به نردبان رساند و از میلههای سرد پایین رفت. فلز زیر دستش یخ بود، اما حرکتش دقیق و سریع. کفشهایش با صدای کوتاهی روی پشتبام بعدی نشست.
سرش را بالا گرفت و به محیا نگاه کرد و گفت: بیا!
محیا پشت سرش آمد.
ارتفاع تا سطح پشتبام کمی بیشتر از چیزی بود که راحت بتواند بپرد. پاهایش لحظهای روی نردبان مردد ماند.
چاتای پرسید: میتونی بپری؟
محیا نفسزنان، اما محکم گفت: آره.
چاتای دستانش را بالا آورد و گفت: بپر، میگیرمت.
محیا نفس عمیقی کشید و خودش را رها کرد.
چاتای دو طرف کمرش را گرفت.
برای یک ثانیه تعادلشان لغزید، اما نیفتادند.
محیا در آغوشش بود. نفسهایشان تند و در هم.
لحظه ای همانطور ماندند. چشم در چشم.
چاتای پیشانیاش را به پیشانی محیا تکیه داد.
دست راستش آرام کنار صورت او کشیده شد، انگشتانش روی گونهی سردش مکث کرد.
- خوبی؟ چیزیت نشد؟
محیا هنوز نفسنفس میزد، گفت: خوبم.
چاتای دوباره دستش را محکم گرفت. سریع تر دویدند.
صدای نزدیک شدن آنها پشت سرشان.
صدای تق تق کفشها روی زمین سیمانی پشت بام ها.
آنها هنوز دنبالشون بودند.
چاتای در حال دویدن اطراف را برانداز کرد.
ساختمان جلویی، پلکان اضطراری داشت که به کوچهی باریکی میرسید.
با دستش اشاره کرد و گفت: اونجا!
باد سرد صبح صورتشان را میبرید. ریههایشان میسوخت.
اما دستهایشان هنوز در هم قفل بود.
به پلکان رسیدند. پلههای فلزی با هر قدم زیر پاهایشان می لرزیدند.
صدای تعقیبکنندهها حالا روی پشتبام قبلی بود.
کف کفشهایشان روی آسفالت خیس کوچه نشست.
کوچه باریک بود، شهر هنوز بین خواب و بیداری معلق مانده بود.
چراغهای خیابان اصلی در انتهای کوچه مثل خط نجاتی کمرنگ میدرخشید.
فقط صدای باران بود و نفسهای بریده و ضربهی کفشها روی زمین خیس.
چاتای دست محیا را چنان محکم گرفته بود که انگار میخواست از طریق انگشتانش به او نیرو تزریق کند.
خسته بودند، اما هنوز میدویدند؛ با آن آخرین ذخیرهای که آدم فقط وقتی پای بقا وسط باشد پیدایش میکند.
به انتهای کوچه رسیدند.
فقط چند قدم دیگر تا پیچیدن به خیابان اصلی فاصله داشتند.
محیا لحظهای به عقب نگاه کرد، یکی از تعقیب کنندهها با اسلحه اش کمر چاتای را هدف گرفته بود، فرصتی برای فکر کردن نمانده بود، محیا تنها کاری که لحظهای به فکرش رسید را انجام داد، چاتای را هل داد.
و بعد… صدای شلیک گلوله در کوچه پیچید.
همهچیز در یک ثانیه اتفاق افتاد.
ضربهای داغ بازوی راست محیا را شکافت. نفسش برید.
بدنشان تعادلش را از دست داد.
هر دو با شدت خوردند زمین...
چاتای لحظهای نفهمید چه شده. فقط حس کرد دست محیا ناگهان از دستش کشیده شد. بلند شد و رو به محیا برگشت.
محیا روی زمین بود.
باران روی صورتشان میخورد.
چشمهای چاتای تار شد، اما فقط برای کسری از ثانیه. بعد همهچیز واضح شد. بیش از حد واضح.
اسمش را فریاد زد: محیا!
کنارش زانو زد. دستش را زیر شانهاش برد. خون از بازوی راستش جاری بود، با باران قاطی میشد و روی آسفالت میدوید.
- نگام کن! نگام کن!
زخم گلوله روی بازویش میسوخت و درد مثل موج آمد...
محیا با صدایی بریده گفت: بازوم…
چاتای سریع کمربندش را درآورد و بالای زخمش محکم بست.
وقت نداشتند.
محیا نفسنفس میزد. رنگش پریده بود، اما چشمهایش هنوز به چاتای دوخته شده بود.
چاتای او را بلند کرد. تقریباً در آغوشش کشید و گفت: باید حرکت کنیم. همین الان.
دوباره صدای تیر. این بار به دیوار خورد. سنگ پاشید.
چاتای بدنش را سپر کرد. محیا را نزدیکتر گرفت و با نیمدویدن، نیمکشیدن، او را تا پیچ کوچه برد و به خیابان اصلی رسیدند.
چاتای هنوز داشت محیا رو کنار خودش میکشید، محیا سرش را به سینهی چاتای تکیه داده بود.
صدایش ضعیفتر شده بود، نفس زنان گفت: چاتای، من دیگه نمیتونم ادامه بدم، دارن بهمون میرسن، تو برو، خودتو نجات بده، خواهش میکنم.
چاتای صورتش را به موهای خیس او نزدیک کرد و با خنده ای تلخ و عصبی گفت: باشه، حتما...
باران تندتر شد.
جلوی درِ یک کافهی کوچک رسیدند. درش نیمهباز بود.
تابلوی چوبیاش هنوز خاموش بود، اما داخل چراغی کمجان روشن مانده بود. بوی قهوه و کیک تازه از لای در بیرون میزد.
محیا در آغوش چاتای نیمهبیهوش بود. پاهایش دیگر فرمان نمیبرد.
چاتای او را آرام کنار دیوار آجری نشاند، خودش مقابلش زانو زد.
صورت محیا را بین دستهایش گرفت. باران روی موهایش میریخت. اشکهایش با قطرههای باران قاطی شده بود، با صدایی لرزان گفت: عشقم… فقط یکم دیگه طاقت بیار. میدونم سخته. فقط چند لحظه. میتونی عادی راه بری؟ فقط تا دستشویی کافه.
محیا پلکهایش سنگین شده بود. خون از زیر کمربندی که دور بازوش بسته بود آرام اما بیرحم میچکید. با زحمت نگاهش را بالا آورد. لبهایش خشک بود. خیلی آرام گفت: من خوبم…
واضح بود که خوب نیست.
چاتای پیشانیاش را به پیشانی او تکیه داد، نفس عمیقی کشید، انگار داشت خودش را جمعوجور میکرد.
بعد دست محیا را دور گردنش انداخت، بازوی سالمش را گرفت و کمکش کرد بایستد. وزنش روی او افتاد. محیا سعی کرد صاف راه برود. شانههایش را عقب داد. صورتش را از درد خالی کرد؛ تمرینی که انگار از قبل بلد بود.
چاتای در را هل داد.
زنگ کوچکی بالای در با صدایی کوتاه خبر ورودشان را داد.
گرمای کافه مثل پتو روی شانههای خیسشان افتاد. بوی قهوهی آسیابشده و کیک تازه فضا را پر کرده بود؛ دنیایی بیخبر از رد باروت چند کوچه آنطرفتر.
مرد میانسالی پشت پیشخوان ایستاده بود.
موسیقی آرامی پخش می شد.
چاتای یک لحظه نفسش را تنظیم کرد. شانههایش را صاف کرد.
صورتش را از اضطراب خالی کرد، به پیشخوان نزدیک شد و با لحنی کنترلشده گفت: ببخشید… همسرم حالش خوب نیست. میتونیم از دستشویی استفاده کنیم؟
مرد پشت پیشخوان نگاه کوتاهی به محیا انداخت؛ رنگپریده و خیس از باران، سؤال اضافهای نپرسید، سر تکان داد و با دست راهروی باریکی کنار آشپزخانه را نشان داد و گفت: اونجاست. انتهای راهرو.
چاتای سرش را به نشانهی تشکر تکان داد.
بعد دست محیا را محکمتر گرفت و آرام اما سریع به سمت راهرو رفت. قدمهایشان روی کف چوبی صدای خفهای میداد. هر قدم مسابقهای بود با زمانی که خون بیصدا از زیر کمربند راه خودش را پیدا میکرد.
درِ دستشویی که بسته شد، بالاخره اجازه دادند نفسشان از شکل نمایش خارج شود.
چاتای با پاش درِ دستشویی را بست و قفل را انداخت. صدای قفل کوچک، شبیه آخرین مرز امنی بود که میتوانستند فعلاً داشته باشند.
درِ توالت فرنگی را بست و آرام محیا را رویش نشاند. دست سالمش هنوز دور گردن چاتای بود. انگار اگر رهایش کند، تاریکی جلو میآید.
چاتای نفس عمیقی کشید و فوراً کنار او زانو زد و گفت: نگام کن. با من نفس بکش.
چشمهای محیا نیمهباز بود، اما هنوز روی او قفل بود.
کمربندش را که با آن بازویش را بسته بود، با احتیاط باز کرد. زخم هنوز خونریزی میکرد. گلوله رد شده بود، اما آسیب جدی بود. زخم عمیق بود.
برای یک لحظه نگاه چاتای روی زخم ثابت ماند. نه از ترس. از محاسبه اینکه چقدر خون از دست داده و چقدر وقت دارند.
بلند شد سریع اطراف را گشت. کابینت کوچک بالای روشویی را باز کرد. چند حوله ی کاغذی و یک جعبه کمکهای اولیه نیمهخالی پیدا کرد.
سریع حولههای کاغذی را برداشت، روی زخم گذاشت و فشار داد، محکم، بیرحمانه اما ضروری و گفت: درد داره، میدونم. ولی باید بند بیاد.
داخل آن دستشویی کوچک، زمان فقط به اندازهی نفسهای آن دو جلو میرفت.
خونریزی کمی مهار شد. چاتای بعد درِ جعبه کمکهای اولیه را باز کرد، داخلش فقط دو بسته گاز استریل و یک بطری کوچک الکل بود، در الکل را باز کرد، بوی تندش فضا را پر کرد.
چاتای نگاهش را در نگاه محیا قفل کرد و گفت: قراره بسوزه.
محیا لبخند کمرنگی زد. آن لبخند از جنس شوخی نبود، از جنس لجبازی بود و گفت: بریز.
چاتای الکل را روی زخم ریخت. محیا نفسش را با صدایی خفه بیرون داد. بدنش قوس برداشت. انگشتان دست سالمش در شانهی چاتای فرو رفت. اما فریاد نزد. درد مثل آتش از بازویش بالا رفت، اما فریاد نزد. فقط پیشانیاش چین خورد و پلکهایش محکم بسته شد و دندانهایش را روی هم قفل کرد.
چاتای فوراً گاز استریل داخل جعبه را برداشت، روی زخم گذاشت و فشار داد و گفت: تموم شد عشقم، تموم شد.
درد هنوز مثل موج از بازویش بالا و پایین میرفت، اما نگاهش هنوز روی او بود. چاتای سریع پارچهی تمیزتری پیدا کرد. دور بازوش پیچید. این بار محکمتر. گره را سفت کرد تا خونریزی مهار شود.
چند ثانیه فقط نفس کشیدند و به هم خیره ماندند. چاتای دستش را به آرامی روی گونهی محیا گذاشت. محیا با سختی لبخند کوتاهی زد. چاتای پیشانیاش را به پیشانی او تکیه داد. صدایش آرام بود، اما او هم داشت میسوخت و گفت: تو از این قویتری، شنیدی؟ هنوز کارمون تموم نشده.
بیرون، زندگی عادی ادامه داشت. اما در آن دستشویی کوچک، یک جنگ کوچک برای زنده ماندن جریان داشت و فعلاً… آنها هنوز ایستاده بودند.
چاتای چند ثانیه بیشتر پیشانیاش را روی پیشانی محیا نگه داشت. برای تنظیم خودش. برای اینکه لرزش دستهایش از کنترل خارج نشود. بعد آرام عقب رفت و زخم را دوباره بررسی کرد.
خونریزی کمتر شده بود، اما هنوز خطرناک بود. رنگ صورت محیا داشت سفیدتر میشد.
چاتای آهسته گفت: باید بریم بیمارستان... در صدایش جای بحث نبود.
محیا پلک زد و گفت: اونا اونجا هم پیدامون میکنن…
چاتای مکث کرد. درست میگفت. ادامه داد: نه بیمارستان بزرگ. یه کلینیک خصوصی میشناسم، میبرمت اونجا
محیا نفس عمیقی کشید. درد هنوز مثل موج زیر پوستش حرکت میکرد و گفت: باشه…
چاتای کمکش کرد بایستد. این بار محیا کمی تلوتلو خورد. چاتای فوراً او را نگه داشت. نگاهش جدی شد و گفت: از اینجا که بریم بیرون، تو فقط یه آدمی که حالش بد شده نه زخمی. فقط سرت گیج میره. میتونی؟
چشمهای محیا لحظهای بسته شد. بعد باز شد. آن نگاه… همان لجبازی همیشگی و گفت: میتونم.
چاتای چند دستمال تمیز برداشت، دستمال های خونی را با دقت داخلش پیچید و داخل سطل انداخت و جعبه کمکهای اولیه را سر جاش گذاشت، هیچ ردی نباید میماند. در را باز کرد. کمر محیا را گرفت و آرام از راهرو بیرون آمدند.
صاحب کافه نگاه کوتاهی انداخت. چاتای لبخند ملایمی زد و گفت: ممنون، بهتر شد.
مرد سر تکان داد. وقتی از در کافه بیرون رفتند، باران کمی آرامتر شده بود. خیابان حالا شلوغتر از قبل بود. چند ماشین عبور میکردند. یک اتوبوس از دور نزدیک میشد. چاتای سریع اطراف را اسکن کرد. خبری از ون سیاه نبود. حداقل فعلاً.
محیا سرش را به شانهاش تکیه داد و گفت: چاتای…
- هوم؟
- اگه…
جملهاش نیمهکاره ماند. چاتای ایستاد. صورتش را به سمت او چرخاند و گفت: هیچ اگهای نداریم.
صدایش نرم نبود. محکم بود. مثل دیواری که نمیگذارد فکرهای بد جلو بیایند. دوباره راه افتادند. یک خیابان آنطرفتر، موتوری مشکی آرام از کنارشان رد شد. راننده فقط یک لحظه سر چرخاند و چاتای آن نگاه را دید. تعقیب هنوز تمام نشده بود. چاتای نگاهش را از موتور برنداشت. آن یک ثانیهای که راننده سر چرخاند، برای او کافی بود. آن نگاه تصادفی نبود.
چاتای آرام، بدون اینکه سرش را زیاد بچرخاند، زیر لب گفت: ما رو دید.
محیا سعی کرد طبیعی قدم بردارد، زمان علیهشان کار میکرد. موتور جلوتر ایستاد. نه کامل. فقط آهستهتر شد. چاتای مسیرش را عوض کرد. به جای ادامهی مستقیم، پیچید داخل فروشگاه مواد غذایی کوچکی که درِ شیشهایاش باز بود. زنگ در صدا داد. هوای گرم داخل با بوی سبزی تازه و نان ترکیب شده بود. چند نفر بین قفسهها بودند.
چاتای یک سبد برداشت و وانمود کرد در حال خرید است. آرام گفت: تا پنج ثانیه دیگه، از در پشتی میریم بیرون.
محیا به سختی سر تکان داد. لبهایش بیرنگتر شده بود.
چاتای چند بطری آب داخل سبد انداخت، بعد از کنار صندوق رد شدند. پشت فروشگاه، دری نیمهباز به کوچهی باریکی دیگر میرسید. به محض بیرون رفتن، چاتای سبد را همانجا رها کرد. این کوچه باریکتر بود. اما پیچ در پیچ. خوب برای گم شدن. پشت سرشان صدای موتور دوباره آمد. نزدیکتر. چاتای فکش سفت شد. به انتهای کوچه رسیدند. جلوتر ایستگاه اتوبوس دیده میشد. چند نفر منتظر بودند. چاتای ناگهان سرعتش را کم کرد و گفت: آروم راه برو.
محیا با آخرین توان صاف ایستاد. نفس عمیق کشید و آهسته تر قدم برداشت. موتور از کنار کوچه رد شد. مکث کرد. انگار دنبالشان میگشت. اتوبوس وارد ایستگاه شد. چاتای بدون مکث محیا را داخل هدایت کرد. درها بسته شد. موتور پشت شیشه ماند. اتوبوس حرکت کرد. چاتای نفس عمیقی کشید. اما نگاهش هنوز بیرون بود.
محیا سرش را به شیشه تکیه داد. چشمانش نیمهباز بود.
چاتای دستش را گرفت. گرم، اما ضعیفتر از قبل و گفت: باید تا دو ایستگاه بعدی تحمل کنی. اونجا پیاده میشیم.
محیا با صدایی که به سختی شنیده میشد گفت: چاتای… اگه بیهوش شدم…
چاتای نگاهش کرد، جدی، بیتزلزل و گفت: نمیشی.
اما همان لحظه، سر محیا آرام روی شانهاش سنگینتر شد.
اتوبوس حرکت میکرد و چاتای میدانست که حالا با دو دشمن میجنگد، آدمهایی که تعقیبشان میکنند و خونی که بیصدا از بدن محیا کم میشود.
سر محیا سنگینتر شد. چاتای فوراً او را محکمتر گرفت و گفت: محیا. عزیزم، نخواب، با من بمون.
چشمهایش نیمهباز بود، اما تمرکز نداشت. لبهایش تکان خورد، بیصدا.
چاتای دست سالمش را فشار داد و گفت: به من نگاه کن. رنگ کاپشنم چیه؟
سؤالی ساده برای زنده نگه داشتنش...
محیا بعد از چند ثانیه سکوت خیلی آرام گفت: مشکی…
نفس چاتای برگشت و گفت: آفرین، خوبه، ایستگاه بعد پیاده میشیم.
اتوبوس کند شد. چاتای از شیشه بیرون را اسکن کرد و دیدش.
همان موتور مشکی، چند ماشین عقبتر، فکش سفت شد و گفت: لعنتی…
چاتای سریع تصمیم گرفت. خوشبختانه ایستگاه اتوبوس شلوغ بود، سریع پیاده شدند. در پشتشان بسته شد و اتوبوس حرکت کرد، موتور برای لحظهای سردرگم ماند. اینبار در خیابانی شلوغتر بودند. فروشگاهها باز، مردم در رفتوآمد. چاتای مسیر را خلاف جهت حرکت موتور انتخاب کرد. به اولین تاکسی که جلو آمد نزدیک شد. در عقب را باز کرد، محیا را داخل نشاند و خودش هم سوار شد.
به راننده گفت: خیابان جیحون
راننده بدون سؤال اضافه حرکت کرد.
چاتای سرش را به سمت شیشه چرخاند. موتور در ترافیک گیر کرده بود.
برای اولین بار از صبح، فاصله واقعی ایجاد شد.
او به محیا نگاه کرد، رنگش هنوز پریده بود، دستش را گرفت و گفت: نزدیکیم. فقط چند دقیقه دیگه طاقت بیار عزیزم.
چاتای آرام نفس کشید و دست محیا را محکم نگه داشت، ماشینها از کنارشان عبور میکردند، او میدانست که هر لحظه میتواند موتور دوباره پیدایش شود، هر لحظه میتوانست یک نفر از آنها در خیابان ظاهر شود.
محیا نیمهبیهوش روی صندلی عقب تکیه داده بود، چشمهایش بسته و نفسهایش کوتاه. چاتای دستش را آرام روی بازوی بانداژ شده گذاشت و فشار ملایمی داد تا خونریزی کمتر شود. بدن محیا هنوز از ضربه گلوله و فرار خسته بود. راننده خیابان را به سمت کلینیک خصوصی پیچاند و چاتای هر چند ثانیه یکبار نگاهش را به عقب میدوخت. هیچ اثری از موتور یا ماشین مشکوک نبود، اما چشمانش مثل عقاب مراقب بودند.
محیا با صدایی بسیار ضعیف گفت: چاتای، دردش… خیلی زیاده…
چاتای با صدایی لرزان گفت: میدونم… چند دقیقه دیگه میرسیم.
راننده پیچ بعدی را رد کرد و ساختمان کلینیک جلوشان ظاهر شد. یک ساختمان کوچک با درهای شیشهای که کمی باز بود. چاتای با یک حرکت سریع دست محیا را گرفت و قبل از اینکه ماشین کاملاً متوقف شود، از در عقب خارج شد. محیا را محکم در آغوش گرفت و به سمت در کلینیک دوید. هر قدم او با تلاش برای نگه داشتن تعادل محیا همراه بود. چاتای در را هل داد و وارد شدند. داخل، آشنای قدیمی اش را دید، یک زن میانسال با روپوش سفید و نگاه پر از تجربه، فوراً متوجه وضعیت محیا شد و از دیدن چاتای متعجب شد.
دکتر فریبا، از دوستان قدیمی مادر چاتای بود.
اومد جلو و پرسید: چاتای، اینجا چیکار میکنی، چی شده؟
چاتای با نفسهای کوتاه و سریع پاسخ داد: به کمکت نیاز داریم.
دکتر فریبا بیآنکه مکث کند گفت: دنبالم بیاید.
چاتای به محیا نگاه کرد و آرام گفت: تموم شد عزیزم. به امنترین جای ممکن رسیدیم...
محیا چشمهایش را نیمهباز کرد و سرش را کمی تکان داد، لبخندی خسته و ضعیف زد. چاتای نفس عمیقی کشید و برای اولین بار بعد از ساعتها کمی آرام شد، اما می دانست که این تازه شروع مرحلهای دیگر از نبردشان است.
چاتای کنار محیا ایستاد، دستش هنوز روی بازوی زخمیاش بود و نگاهش از او جدا نمیشد. فریبا سریع دست به کار شد، از کیفش ابزارهای پزشکی را بیرون آورد و با صدایی آرام اما مصمم گفت: بیحرکت نگهش دار. اول باید خونریزی را کنترل کنیم.
دکتر فریبا الکل را روی گاز استریل ریخت و دوباره زخم را پاک کرد. چاتای با هر حرکت او، فشار ملایمی روی بازوی محیا نگه میداشت تا خونریزی بیشتر نشود. محیا با نفسهای کوتاه و لرزان، دستش را روی دست چاتای فشرد و سعی کرد آرام بماند. آمپول بی حسی تزریق شد و دکتر شروع کرد به بخیه زدن، همانطور که داشت بخیه میزد از چاتای پرسید، چه اتفاقی براتون افتاده؟ چاتای هم جواب داد: قصه ش طولانیه، دنبالمونن، وقت نداریم، باید بریم...
چند دقیقه بعد، دکتر فریبا باند تازهای آورد و بازوی محیا را با مهارت بست، اما رنگ محیا هنوز پریده بود و نفسهایش کوتاه و نامنظم بود.
فریبا گفت: اینجا امنه، منم تا صبح شیفتم، امشبو میتونید اینجا تو اتاق من بمونید.
چاتای گفت: باشه، ازت ممنونیم فریبا.
فریبا هم لبخندی زد و از اتاق خارج شد.
بعد چاتای با آرامش گفت: تموم شد عشقم، امشب اینجا جامون امنه.
محیا لبخند کوچکی زد و نفس کوتاهی کشید.
در بیرون، صدای شهر ادامه داشت. اما در این کلینیک کوچک، بین دو نفر که ساعاتی قبل از دست مرگ گریخته بودند، برای اولین بار آرامش واقعی آغاز شد.
چاتای هنوز نمیتوانست تمام اضطرابش را کنار بگذارد، اما برای لحظهای، فقط همین لحظه، با محیا بودن کافی بود.
باران آرام روی شیشههای اتاق کلینیک میخورد، صدای ضربآهنگش با ضربان قلب خستهٔ آنها هماهنگ بود. نور ضعیف چراغ سقفی سایههای طولانی و نرم روی دیوارها ایجاد کرده بود. هوا سرد و نمناک بود، بوی الکل و کمی باران تازه با هم ترکیب شده و اتاق کوچک را پر کرده بود.
محیا روی تخت کوچک دراز کشیده بود، چشمهایش نیمهبسته و نفسهایش کوتاه و لرزان. حتی خستگی شدید هم اجازه نمیداد به خواب برود. هر حرکت کوچک باعث میشد درد روی بازویش دوباره شعلهور شود.
چاتای فکر میکرد محیا خواب است. آرام کنار تختش نشست، خم شد و دست زخمی محیا را بوسید. انگار میخواست تمام درد و رنجش را با این حرکت کم کند. لبهایش روی پوست زخمی او لمس گرمی ایجاد کرد که از بدن او به دستش منتقل میشد، انگار تمام اضطراب و وحشت ساعتها را برای لحظهای محو کرد.
اشکهایش بیصدا روی گونههایش سُر خوردند، دستش را آرام روی دست زخمی او کشید. انگشتانش با حرکتی نرم روی پوست سرد او حرکت میکردند. قلبش پر از ترس، پشیمانی و عشق بود. با صدایی لرزان زمزمه کرد: منو ببخش عشقم… منو ببخش…
صدایش شکست، لرزان و سرشار از احساس.
- گرچه تو هم ببخشی، من هیچوقت خودمو نمیبخشم… این دردو من باید میکشیدم، نه تو…
محیا حرفهایش را شنید. با دست سالمش اشکهایش را پاک کرد و بعد، دستش را روی موهای چاتای کشید. چاتای با چشمانی اشکآلود سرش را بلند کرد و به چشمهای محیا خیره شد.
نگاهشان در هم گره خورد، پر از حرفهای نگفته، ترس، درد و عشقی که لحظهای خاموش نمیشد.
محیا دستش را آرام کنار صورت چاتای گذاشت، نفسش کوتاه و لرزان و با لحنی نرم گفت: بیا اینجا…
سپس عشق زندگیاش را آرام در آغوشش کشید، چاتای نفس عمیقی کشید، با دستان لرزان اما مطمئن، دستش را دور محیا حلقه کرد و بدنش را به آرامی به سمت خود کشید. صدای ضربان قلب محیا با ضربان قلب خودش یکی شد، آغوشی پر از عشق و آرامش که باعث شد همهٔ ترسها، درد و وحشت آن روز برای دقایقی فراموش شود.
حتی صدای باران روی پنجره و سایههای نرم اتاق، انگار این لحظهٔ کوچک اما جاودانه را قاب کرده بودند.
دقایقی کوتاه اما بیپایان، زمان انگار متوقف شده بود. تنها چیزی که باقی مانده بود، این دو نفر بود که در برابر طوفان زندگی، در کنار هم ایستاده بودند و هیچ چیزی نمیتوانست عشقشان را متوقف کند.
چاتای کمی عقب رفت، سرش را روی پیشانی محیا گذاشت و با آرامش زمزمه کرد: عاشقتم.
محیا لبخند کوتاهی زد و گفت: منم عاشقتم.
برای اولین بار بعد از ساعتها، با آرامشی واقعی، وجودش را به امنیت کنار عشقش سپرد.
در دلش با خودش گفت: حالا میتونستم کمی آروم بشم، دستم توی دستش بود و میدونستم که هیچ چیزی نمیتونه ما رو از هم جدا کنه. با هر نفس، با هر لمس، حس میکردم که زندهام، عشق واقعی یعنی همین، وقتی تو کنارمی، حتی وقتی درد هست، حتی وقتی ترس هست، باز هم احساس امنیت میکنم. صدای بارون، نور صبح، لمس دستش… همه با هم شدند یک لحظه جاودانه.
محیا سرش را روی سینهٔ چاتای تکیه داد، همانطور که باران آرام روی شیشه میریخت، و نور صبح کمکم اتاق را پر میکرد، آن دو نفر فهمیدند که عشق، در تاریکترین لحظات، قدرتمندترین نور است و هیچ طوفانی نمیتواند آن را خاموش کند.
چاتای اما نمیتوانست فقط به آرامش لحظه بسنده کند. هر دو نفسشان هنوز تند بود و ذهنش هر لحظه یادآور خطر بیرون کلینیک میشد.
سرش را روی پیشانی محیا تکیه داد و زمزمه کرد: نمیذارم دوباره چیزی بهت آسیب برسونه… قسم میخورم.
محیا فقط لبخند کوتاهی زد و آرام گفت: میدونم عشقم… من به تو اعتماد دارم.
چاتای نفس عمیقی کشید و بلند شد، قدمهایش آرام روی کف اتاق کشیده شد. نگاهش به پنجره افتاد، به خیابان خالی و بارانی بیرون. هر چند دقیقه یکبار چشمانش به در کلینیک میدوید، آماده بود که اگر کسی آمد، سریع واکنش نشان دهد.
چاتای ادامه داد: هوا داره روشن میشه، باید از اینجا خارج بشیم.
محیا آرام زمزمه کرد: باشه.
نور ضعیف خورشید از پشت ابرها به خیابانهای خیس شهر تابید.
آنها آرام از کلینیک خارج شدند، قدمهایشان روی پیادهروی خیس صدای کمی میداد. شهر داشت بیدار میشد، خیابانها هنوز خلوت بود.
چاتای به هر سایه و حرکت کوچک نگاه میکرد، آماده بود که با سرعت واکنش نشان دهد.
یک لحظه، صدای موتور یا درگیری در خیابان نزدیک آنها به گوش رسید،
ضربان قلب محیا هنوز بالا بود، اما دست محکم چاتای روی دستش، به او حس اعتماد و امنیت میداد.
آنها میدانستند که هنوز خطر پایان نیافته، اما حالا با هم امید به زندگی داشتند.
به خیابان آزادی رسیدند، هردو لحظهای ایستادند، از جمعیتی که داشتند به سمت میدان آزادی میرفتند متعجب شدند.
چاتای رو به محیا گفت: بیا بریم بین جمعیت. دیگه جرأت نمی کنند دنبالمون بیان.
محیا سر تکان داد.
دست در دست، وارد خیابان شدند، به میدان آزادی رسیدند و در کنار مردم طلوع زیبای صبح را در آزادی تماشا کردند.
پایان.
*پ.ن: این داستان تماما ساختگی و از رویاهایی که در چند هفته ی اخیر دیدم نوشتم. اگر ایراداتی داره ببخشید، فقط خواستم اگر در این جنگ زنده نموندم داستانی از بزرگترین آرزوم (عشقی که بیش از شانزده ساله میخواستم دو طرفه باشه) از من به جا بمونه. امیدوارم بتونم داستان های دیگه ام را هم باهاتون به اشتراک بزارم، ممنون از اینکه خوندید. 🙂🙏🏻❤️