
چیزهای مهمتری از ترس وجود داره
مثل خون های ریخته شده
مثل جان های گرفته شده
مثل آرزوی آزادی
کدخدایی که گمان کرده خدای ده ماست
کدخدا نیست، خدا نیست، بلای ده ماست
روزگاریست که به گوش همه خواند که خداست
خانه اش در ده ما نیست، جدای ده ماست
بینوا بی خبر از حال و هوای ده ماست
کدخدا دیر زمانیست که دیوانه شده ست
از زمانی که به دیدار خدا رفته و در خانه شده ست
خانه را دیده، خدا را نه؛ ولی با همه بیگانه شده ست
غافل از آن که خدا در همه جای ده ماست
بینوا بی خبر از حال و هوای ده ماست
من این دشمن رو به خوبی میشناسم
اونها برای بردگی گرفتن میجنگند، برای حرص و طمع
ما برای عشق میجنگیم
ما برای خانواده هامون میجنگیم
برای آزادی
دوست شما هستم و تا روزی که بمیرم و اونهارو به جهنم بدرقه کنیم برای آزادی شما میجنگم
سعی کردند مرا دفن کنند
اما نمیدانستند من یک دانه هستم
شما نمیتوانید دانه ای را دفن کنید
بذر همیشه رشد میکند
قوی تر میشود
بزرگتر می شود
من حفر میکنم
من مصمم هستم رشد کنم
از درون طوفان ها
از درون گل و لای
شما میتوانید خاک من را ویران کنید
اما من متوقف نخواهم شد
نمیتوانید من را دفن کنید
من همیشه باز خواهم گشت
قوی تر
مهم نیست چه اتفاقی میافتد
من بلند میشوم
مهم نیست شرایط چگونه است
من بر میخیزم
مهم نیست در چه موقعیتی هستم
من بر میخیزم
به من شک دارند
اما من بر میخیزم
من را طرد میکنند
اما من بر میخیزم
مهم نیست چه اتفاقی می افتد
ظلم نمی ماند
من بر میخیزم