
چقدر سخته در تو قدم زدن و ویرانه هات رو دیدن و تاب آوردن...
شهر زیبای من، آنهایی که بهت تازیانه زدند رو نمیبخشم.
دور باد دست پلید بیگانه از تو...

بازم جنگ شد.
اگر همه جا تاریک شد.
اگر بمب ها جای خنده هارو گرفتند.
اگر برای هر کدوم از ما اتفاقی افتاد.
اگر روزی خبر رسید که ما دیگه نیستیم.
اگر دیگه نتونستیم از حال هم باخبر بشیم.
اگر دکمه ای زده شد و صدامون در گلو خشکید.
اگر اینترنت قطع شد و آخرین کلماتمون ناتموم موندند...
فقط اینو یادتون باشه:
ما زندگی رو دوست داشتیم.
ما طرفدار مرگ، ویرانی و نفرت نبودیم.
ما با استبداد مخالف بودیم چه داخل چه خارج...
دل ما برای مردم ایران میتپید.
برای کودکی که باید آینده داشته باشه.
برای زنی که باید بیترس زندگی کنه.
برای مردی که نباید زیر بار تحقیر خم بشه.
ما زندگی بهتر میخواستیم، برای همه... بی استثنا.
شاید آرمانگرایانه بود؛ اما آرمانِ ما، زندگی بود نه ویرانی...
بدونید که تا آخر سمت زندگی ایستاده بودیم.
بدونید که ما نخواستیم اینجوری تموم بشیم.
ما هرگز برای ویرانی هورا نکشیدیم.
ما لبریز از آرزو بودیم.
ما نمی خواستیم قهرمان مزارها باشیم.
ما عاشق زندگی بودیم.
عاشق بوی نان تازه، عاشق باران و عاشق خاک ایران زمین بودیم.
ما طرفدار هیچ مرگ و ویرانی و نفرتی نبودیم.
ما فقط میخواستیم در خانه هایمان بی هراس از فردا پیر شویم.
ما برای هر چیزی که نفس رو بند می آورد، جنگیدیم.
ما برای این مردم، برای این خاک جیگرمون سوخت.
ما می خواستیم زن بی واهمه بخنده، رویاهاش زیر آوار تعصب و گلوله دفن نشه و مرد پیش چشمای فرزندش مچاله نشه...
ما از استبداد بیزار بودیم.
از هر چیزی که قد انسان رو خم میکرد.
از هر دیواری که بین ما و جهان کشیده شد، بیزار بودیم.
اگر فردایی نبودیم، یادتون باشه قلب ما تا آخرین تپشش برای 'آزادی' و 'زندگی' می تپید.
میون این همه سیاهی، ما سمت زندگی ایستاده بودیم، اما زندگی با ما یار نبود.