
ما وارثان دردهای بی شماریم
در سرزمین من این روزها
دیگر هیچ چیز رنگ و بوی خودش را ندارد
غم خیلی بزرگی تو دلهایمان هست
نفسهایمان روز به روز دشوارتر فرو میروند و با سوزش از سینه های پردردمان برمیآیند
بوی خون در شهرهایمان پیچیده و زانوان بی رمق مادری دیگر سرمای این زمین را احساس میکند
تن و روحمان زخمیست...
خودم شخصا اصلا حالم خوب نیست
خیلی وقته که احساس میکنم مناسب این دنیا نیستم
نمیتونم با این همه ظلم و بی عدالتی و... کنار بیام
دارم درد میکشم
همیشه و من خسته ام...
خسته از درد کشیدن
دلم میخواد یا بمیرم یا از این برهه عبور کنم
کاش ایران به قشنگی آسمون و دریا بود
نه حکمرانی بود نه جنگی و نه سیاستی
کاش دیو سیاه قصه ها، جاش فقط تو قصه ها بود و بس
کاش ایران به قشنگی گل های آبی بود

کاش...