ویرگول
ورودثبت نام
مجهول
مجهولگاه واگویه های قلبم را کتابت میکنم...
مجهول
مجهول
خواندن ۱ دقیقه·۵ روز پیش

بدرقه مسافر بی برگشت

بسم رب او

پناه می برم از شر افکار در ذهنم و فشار بر سینه ام به قلم

می نویسم مثل همیشه تا کمی تسکین یابم.

از زمانی کودکی می گفتن نزدیک عاشورا صدقه بسیار بِباید داد برای قلب مولایمان صاحب الزمان

مولایم حالا فقط ذره ای از آن حزن عظیم شما را درک می‌کنیم ...

قلب‌هامان سنگین از درد است

فراق آقا هردم دلتنگی را بیشتر چیره میکند برما

تلاطمی وصف نشدنی روح های مارا طوفانی کرده

و خلاصه بگویم

حالمان خوب نیست مولایم

بسیار دلتنگ اوی هستیم که ایمان داشتیم گوشش به دهان شماست

باورش سخت است که باید بار سفری را بر بندیم که مسافرش برای همیشه مارا ترک میکند .

او همیشه زنده خواهند ماند

در ذهن خاک خورده خاطرات‌مان

در پر نور ترین قسمت قلب‌مان

در لابه‌لای کلام‌مان

هنگامی که می گویم اللهم احفظ قائدنا الولی سیدعلی الخامنه ای و با گریه یادم می آید که آقا نیست و باید جور دیگری دعا بخوانم ...

#آقای‌ِمن دلتنگیم

حال که قرار است تشیع بشوی بیشتر

و نگرانیم چراکه از کودکی با روضه های بزرگ شدیم که قسمتی از آن مصائب را چشیدیم و مابقی را ....

زبانم لال...💔

دختر دلتنگِ‌شما

✍مجهول

کودکیبهشتتنهایی
۵
۰
مجهول
مجهول
گاه واگویه های قلبم را کتابت میکنم...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید