کاناتای دهم
آدمها وقتی کسی را از دست میدهند، معمولاً تنها به یاد خاطرات خوش میافتند، انگار که ذهنشان میخواهد تصویری زیبا و کامل از آن فرد در ذهنشان نگه دارد. شاید این، نوعی سپر دفاعی باشد؛ تلاشی برای محافظت از شکل و شمایل کسی که دیگر در کنارشان نیست. سالهاست که درگیر این حسها و سوالاتم. زندگی پس از مرگ «آرجان» دیگر هرگز مثل قبل نشد. مرگ او درسهای تلخ و عمیقی به من داد.
در آن روزهای سرد و تاریک، احساس میکردم خیلیها مسئولند و دلم میخواست، با تمام خشم و نفرتی که در وجودم جمع شده بود، آنان را به شدیدترین شکل ممکن مجازات کنم. نمیدانستم باید چه کنم، به کجا پناه ببرم. اگر بخواهم با خودم صادق باشم، باید بگویم که من هم هیچگاه برادر خوبی برای آرجان نبودم.
خیلی رایج نیست که در ماه سپتامبر در «پشاور» باران ببارد، اما همان روز، زمین و آسمان گویی قرار بود با من همدردی کنند و باران میبارید. شاید اگر آن باران نمیبارید، آرجان هنوز پیش ما بود. در اعماق دلم حتی طبیعت را مقصر میدانستم، اما به مرور فهمیدم که مقصر دانستن هیچ کس و هیچ چیز، مرهمی بر زخم دل نمیگذارد و زندگی، بیرحمانه، ادامه دارد.
هر روز صبح که از کنار قبرش میگذرم، با صدای خاموش و لرزان نجوا میکنم: «سلام، آیا این خانه توئه؟» و هر بار، سکوت پاسخ میدهد. سکوتی سنگین، سرد و بیرحم. گاهی به خودم میگویم که شاید همه چیز به پایان رسیده است، و هیچ چیز دیگر نمیتواند جای خالی او را پر کند.
و شاید، روزی، وقتی هیچ کسی کنارم نباشد حتی خاطراتش هم به دردی بیفایده تبدیل خواهند شد و من تنها با باران سپتامبر و صدای سکوت قبرش روبرو خواهم بود. شاید این دقیقاً همون لحظهای باشد که زنگ حیاط مدرسه برای آخرین بار به صدا درآمده باشد.
پ.ن: با الهام از موسیقی Hello, Is This Your House? از Explosions In The Sky.