ویرگول
ورودثبت نام
ممل اینجاست
ممل اینجاستEltanin
ممل اینجاست
ممل اینجاست
خواندن ۲ دقیقه·۸ ماه پیش

کاناتای هفتم: نور و امید!

کاناتای هفتم
دیشب، یکی از سردترین شب‌های عمرم را پشت سر گذاشتم. هرچقدر خودم را در لباس‌هایم پیچیدم، هرچه بیشتر تکان خوردم و راهی برای فرار از مخمصه‌ی سوزنده‌ی سرما جستم، بی‌فایده بود. سرمای بی‌رحم، مثل ارتشی منظم، زودتر از آن‌چه فکر می‌کردم از همه‌ی سنگرهای تنم عبور کرد و بر وجودم مسلط شد. باورم نمی‌شد چنین سرمایی در این وقت از سال ممکن باشد.
با تمام وجود حس می‌کردم چیزی به طلوع نمانده. چشم دوخته بودم به تپه‌ای دوردست در شرق، جایی که قرار بود نخستین رگه‌های نور، آرام از پشت آن سربرآورند و به صورتم بوسه‌ای بزنند. دفترچه‌ی سیاه خاطراتم را محکم در مشت گرفته بودم و در دل، هزاران بار خودم را سرزنش می‌کردم. باز هم اسیر امید شده بودم. همیشه در تاریک‌ترین لحظات، امید مثل فانوسی دوردست در ذهنم روشن می‌شود. و این‌بار، آن فانوس، خودِ نور بود.
تسلیم شده بودم، اما هنوز هم در برابر سرما می‌جنگیدم. شاید اگر دوام می‌آوردم، بالاخره روشنایی از راه می‌رسید.
کمی مانده به پنج صبح، نخستین نشانه‌های نور در افق پدیدار شد. در دل تاریک‌تر از دالان‌های موریا، لبخندی تلخ نقش بست. باید دوام می‌آوردم. راهی جز این نبود.
ساعتی گذشت. نور کم‌رمق صبحگاهی آهسته، بی‌هیاهو، خودش را روی زمین گسترد. مثل دستی مهربان که بخواهد صورت یخ‌زده‌ای را نوازش کند. هنوز سرد بود، اما دیگر خبری از آن تهاجم کور و سوزنده نبود. سرما حالا شبیه خستگی بود. خستگی عمیقی که مثل پتوی سنگین، فقط نمی‌گذاشت بلند شوم. اما برخلاف نیمه‌شب، حالا دیگر می‌دانستم که می‌توانم برخیزم، اگر بخواهم.
یکبار دیگه در زندگی فهمیدم که امید، متناقض‌ترین چیزیست که در زندگی تجربه کرده‌ام. همان‌قدر که از امید بیزارم، همان‌قدر هم به آن عشق می‌ورزم. در عمق ذهنم، امید همزمان روشن‌کننده‌ی خیالاتم و شکننده‌ترین بخش وجودم است. هم شرمنده‌ام از دل بستن به آن، هم وام‌دار تمام زیبایی‌های ساخته‌ی ذهنم که با امید جان گرفتند.

و راستش را بخواهید، باید اعتراف کنم که شاه تئودن تنها نیست.

پ.ن: با الهام از موسیقی Theoden Rides Forth اثری از Howard Shore.

امیدنور
۱
۰
ممل اینجاست
ممل اینجاست
Eltanin
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید