دیشب برخلاف شبهای قبل، تصمیم گرفتم روی زمین بخوابم.
چرا؟
چون گربهام دیروز تصمیم گرفته بود یه شب هم که شده خوابیدن روی تخت من رو امتحان کنه. منم که کلاً توی موقعیتی نیستم با هیچکدوم از تصمیمهاش مخالفت کنم. به هر حال، همیشه رئیس اونه.
مثل هر صبح دیگهای با فحش و ناسزا از خواب بلند شدم. جلوی کمد وایساده بودم و داشتم فکر میکردم کدوم پیرهنم رو بپوشم که به این نتیجه رسیدم اصلاً برای هیچکس مهم نیست توی یه دوشنبه اردیبهشت من پیرهن سبز بپوشم یا خردلی. حتی اگه یه گوشهش چروک هم باشه، احتمالاً کسی نمیفهمه. شاید نهایت خلاقیتی که برای هر روز خودم دارم، انتخاب رنگ جورابه. به هر حال روتین همینطوریه دیگه.
مثل همیشه عدسی رو گرم کردم، یه فنجون قهوه درست کردم و آخر سر هم یه سیگار کشیدم کنار پنجره. قبل از اینکه سوئیچ و کیفم رو بردارم، همیشه گربهم رو بوس میکنم؛ هرچند احتمالاً از اینکه بعد سیگار بوسش میکنم دلخور میشه.
ترافیک تهران هم که نمیذاره هر روز یه مسیر جدید برای رفتن به محل کارم انتخاب کنم. امروز تو راه تصمیم گرفتم به آلبوم «در دستشویی» گوش بدم. شاید برای برگشتن به خاطرههای قدیم، شاید هم چون زندگی داره هر روز بیشتر شبیه یه دستشویی میشه. تو راه داشتم فکر میکردم توی جلسهی امروز چی بگم، با چی مخالفت کنم، چطوری بقیه رو قانع کنم از اون موضوع بیخیال شن؛ ولی تهش میدونستم باز هم بحثا به جایی نمیرسه. مثل همیشه. انگار این بینتیجه بودن هم خودش جزئی از روتینه.
هر از گاهی هم لابهلای این همه جلسهی بهدردنخور، برای اینکه یه وقتی برای سفر خالی کنم، خبرها رو میخونم. مثل هر ایرانی دیگهای. با این فکر که باید برنامهها و خرج و مخارج رو با «میزنه یا نمیزنه» مدیریت کنم. واقعاً این حجم از بیحوصلگی برام عجیب شده. انگار دیگه تقریباً هر چیزی رو دارم به روتین زندگیم راه میدم: خشم، عصبانیت، نفرت، بیحوصلگی… حتی شما، دوست عزیز. تو هم میتونی وارد این روتین بشی.
این روزها حتی سر و سامون دادن به اون زندگی مخفیای که دور از چشم بقیه دارم هم برام بیارزش شده. بعضی وقتا فکر میکنم شاید همون زندگی مخفی، تنها چیزیه که منو به این زندگی وصل نگه داشته. نمیدونم، شاید اگه بین همهی گزینههای زندگی مخفیانه حق انتخاب داشتم، میتونستم بتمن باشم. حداقل توی زندگی واقعی مرفه و بیدرد بودم، شبا هم میرفتم یکی دو تا گربه رو از سطل آشغال دربیارم.
این روتین تبدیل شده به سیاهچالهای که همه چی رو داره توی خودش میبلعه. هر موقع که فکر میکنم یه راهی پیدا کردم که ازش خلاص بدم، میبینم که همون راه خلاصی توی وسط روتین وایساده و داره بهم دست تکون میده. تجربه هم ثابت میکنه زندگی میتونه منو به نقطهای برسونه که برای همین روتین هم دلم تنگ میشه. به قول یه دوستی، آدم همیشه برای چیزی که نداره دلش تنگ میشه.
زنده باد، انسان. زنده باد، روتین.