آردا روزهای سیاهی رو میگذراند. سالها بود که سیاهیای سایهگستر بر مردم فرمان میراند؛ سایهای که بیش از آنکه از شمشیر و زندان نیرو بگیرد، از ترس تغذیه میکرد. سایهها آموخته بودند که خاموش کردن صداها آسانتر از پاسخ دادن به پرسشهاست و به همین دلیل، هر روز دیوارهای بلندتری میان مردم و رویاهایشان میکشیدند.
در آن سرزمین، بسیاری از مردم هنوز زندگی میکردند اما کمتر کسی احساس میکرد آزاد است. جوانان در اندیشه رفتن بودند. پیران در حسرت روزهای بهتر و کودکان آینده را در مهی غلیظ میدیدند. سایه از مردم نمیخواست که دوستش داشته باشند؛ تنها میخواست که به سکوت عادت کنند.
اما سکوت، هرگز سرنوشت همه انسانها نیست.
در میان آن مردم، جوانی به نام عماد زندگی میکرد. نه فرماندهای بزرگ بود، نه سیاستمداری شناختهشده و نه قهرمانی افسانهای. او تنها یکی از هزاران انسانی بود که هنوز باور داشت زندگی میتواند چیزی بیش از ترس و تسلیم باشد. هر روز که از خیابانهای شهر میگذشت، خاموشی را در چهره مردم میدید و از خود میپرسید چگونه ممکن است ملتی چنین بزرگ، اینچنین کوچک زندگی کند.
میگفتند عماد از آن آدمهایی بود که نمیتوانست در برابر تاریکی بیتفاوت بماند. نه سودای جاودانگی داشت و نه رویای قهرمان شدن. تنها باور داشت که هر انسان مسئول سهمی از روشنایی است.
در آن روزگار، مردم قصهای کهن را زمزمه میکردند؛ داستان پرومته، آن تایتانی که آتش را از خدایان ربود و به انسانها بخشید. خدایان او را به زنجیر کشیدند، اما نتوانستند آتش را از دست مردم بازپس بگیرند. عماد هر بار که این افسانه را میشنید، احساس میکرد معنای آن فقط درباره آتش نیست. گاهی آتش، حقیقت است. گاهی امید و حتی گاهی شجاعت پرسیدن سوالی که همه از بیانش میترسند.
در شهری که مردم آرامآرام به تاریکی عادت کرده بودند، عماد نیز شعلهای کوچک با خود حمل میکرد. شعلهای از امید و آرزوی زندگی بهتر. بسیاری به او هشدار میدادند که این شعله را خاموش کند، زیرا روشنایی همیشه برای صاحبان تاریکی خطرناک است. اما او باور داشت اگر این نور خاموش شود، مردم راه خانههای خود را گم خواهند کرد.
سرانجام روزی فرا رسید که حکومت تصمیم گرفت شعلهها را خاموش کند. اما آتش پس از رنج او میان انسانها باقی ماند، در این داستان نیز روشنایی با رفتن یک نفر از میان نرفت. زیرا اندیشه را نمیتوان زندانی کرد و امید را نمیتوان به زنجیر کشید.
عماد رفت، اما شعلهای که حمل میکرد در دستان دیگران ادامه یافت و مردم دریافتند که قدرت واقعی نه در کاخها، بلکه در دل کسانی است که هنوز جرئت دارند در تاریکی، از روشنایی سخن بگویند.