ویرگول
ورودثبت نام
داستانی به کوتاهیِ زندگی
داستانی به کوتاهیِ زندگیدر چارچوبی مشخص، پر از تناقض و بلوا، پر از پرتاب و تکان و چرخش، ولی ثابت و آرام. _شاید زندگی قبلیم یه ماشین لباسشویی بودم .…
داستانی به کوتاهیِ زندگی
داستانی به کوتاهیِ زندگی
خواندن ۱ دقیقه·۳ ساعت پیش

تازه به دوران رسیده …

.

می‌گفت سفید را انتخاب کرده تا اگر روزی تصادف کرد، خرج صافکاری و رنگش کمتر شود.
هنوز هم عادت داشت قبل از هر خرجی، چند بار حساب‌وکتاب کند.

روکش‌های پلاستیکی صندلی‌ها هنوز سر جایشان بود.
پشت فرمان، آن‌قدر ذوق داشت که انگار کلید یک جت شخصی را به او داده‌اند.

سانروف را باز کرده بود و بچه‌هایش، با خنده‌هایی که از هر دارایی‌ای ارزشمندتر بود، سرشان را از آن بیرون آورده بودند.
برای آن خانواده، دنیا همان چند کیلومتر جاده بود.

همان لحظه ماشینی از کنارشان رد شد.

صدایی آمد:
«تازه‌به‌دوران‌رسیده…»

شاید راست می‌گفت.

شاید او واقعاً تازه به دورانی رسیده بود که سال‌ها برایش جنگیده بود.

شاید اولین نفر از تمام خاندانش بود که توانسته بود ماشینی بخرد که همیشه فقط از پشت شیشه‌ی نمایشگاه نگاهش می‌کردند.

نه ارثی داشت،
نه آقازاده بود،
نه کسی راه را برایش هموار کرده بود.

فقط سال‌ها کار کرده بود…
بی‌صدا،
بی‌ادعا،
با دست‌هایی که بیشتر از هر مدرکی، زحمت کشیده بودند.

اگر این یعنی «تازه‌به‌دوران‌رسیده»،
چه افتخاری بالاتر از این؟

بعضی‌ها ثروت را به ارث می‌برند،
بعضی‌ها با پینه‌ی دست‌هایشان می‌خرند.

پس قبل از آنکه کسی را «تازه‌به‌دوران‌رسیده» صدا بزنی،
یادت باشد…
شاید او فقط اولین نفرِ خانواده‌اش است که به جایی رسیده که خانواده‌ی

می
۰
۰
داستانی به کوتاهیِ زندگی
داستانی به کوتاهیِ زندگی
در چارچوبی مشخص، پر از تناقض و بلوا، پر از پرتاب و تکان و چرخش، ولی ثابت و آرام. _شاید زندگی قبلیم یه ماشین لباسشویی بودم .…
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید