
سالها پیش در شرکتم یکی از بهترین نیروهایی را داشتم که تا آن زمان دیده بودم. دختری جوان، پرتلاش، مسئولیتپذیر و بهشدت علاقهمند به یادگیری. از آن آدمهایی که وقتی کاری را به آنها میسپاری، خیالت راحت است که تا رسیدن به نتیجه، رهایش نمیکنند. نه اهل بهانه بود، نه اهل فرار از مسئولیت. اگر چیزی را بلد نبود، میرفت یاد میگرفت. اگر مانعی سر راهش قرار میگرفت، به جای غر زدن دنبال راهحل میگشت. به همین دلیل همیشه نگاه مثبتی نسبت به او داشتم. فقط یک ویژگی داشت که در طول همکاریمان بارها متوجه آن شده بودم؛ او به شکل عجیبی به رئیس مستقیمش وفادار بود. من مدیرعامل شرکت بودم، اما اگر موضوعی را مستقیماً با او مطرح میکردم، معمولاً قبل از هر اقدامی به سراغ مدیر مستقیمش میرفت و نظر او را میپرسید. در ظاهر شاید این رفتار کمی عجیب به نظر برسد، اما هرچه بیشتر فکر میکنم، میبینم از نگاه خودش کار اشتباهی نمیکرد. او سلسلهمراتب سازمانی را جدی میگرفت و ترجیح میداد از همان مسیری حرکت کند که به آن باور داشت.
آن روزها گذشت. بعد کرونا از راه رسید. فکر میکنم خیلی از ما هنوز هم وقتی به آن دوران برمیگردیم، یاد روزهایی میافتیم که انگار همه چیز ناگهان متوقف شد. برنامهها، هدفها، سرمایهگذاریها و حتی بعضی از رویاها. شرکت ما هم از این قاعده مستثنا نبود. شرایط اقتصادی به هم ریخت و در نهایت نتوانستیم شرکت را سرپا نگه داریم. تیمی که سالها برای ساختنش زحمت کشیده بودیم از هم پاشید. هر کسی به سمتی رفت. بعضیها کسبوکار خودشان را راه انداختند، بعضیها به شرکتهای دیگر پیوستند و برخی هم مسیر زندگیشان کاملاً تغییر کرد. من هم مثل خیلیهای دیگر مجبور شدم وارد فضای جدیدی شوم و در مجموعههای دیگری فعالیت کنم. سالها گذشت. در این مدت تجربههای زیادی به دست آوردم. موفقیتهایی داشتم، شکستهایی هم داشتم. آدمهای مختلفی را دیدم و با فضاهای متفاوتی کار کردم. تا اینکه من و شرکایم تصمیم گرفتیم دوباره شرکت را راهاندازی کنیم. شروع دوباره، برخلاف چیزی که از بیرون به نظر میرسد، همیشه هیجانانگیز نیست. بخش بزرگی از آن، پر از کارهای اداری، پیگیریهای خستهکننده، قوانین، مجوزها و جزئیاتی است که شاید سالها قبل با آنها سروکار داشتهای اما امروز بخشی از آن را فراموش کرده باشی. من هم دقیقاً در همین وضعیت قرار گرفتم. در جریان تمدید مجوزها و انجام امور قانونی متوجه شدم برخی از ریزهکاریها را دیگر به خاطر ندارم. همان موقع یاد آن همکار قدیمی افتادم. چون به خاطر داشتم که در این حوزه تجربه خوبی داشت و سالها با این فرآیندها درگیر بوده است. موضوع را با یکی از شرکا مطرح کردم. گفتم شاید بد نباشد از او کمک بگیریم. شریکم استقبال کرد اما گفت بهتر است تماس اولیه را خودش بگیرد. استدلالش هم این بود که شاید از اتفاقات گذشته دلخوریهایی وجود داشته باشد و بهتر است فضا کمی نرمتر شود. من هم موافقت کردم. تماس گرفت. خوشبختانه پاسخ مثبتی دریافت کرد. چند روز بعد من هم با او صحبت کردم. مثل دو نفر که سالها همدیگر را ندیدهاند، کمی از گذشته گفتیم، کمی از مسیرهایی که طی کرده بودیم. گفتوگوی خوبی بود. در همان تماس هم لطف کرد و یک کار کوچک را برایم انجام داد. همه چیز خوب پیش رفت. حدود یک ماه گذشت. برای ادامه مراحل کار دوباره به کمک او نیاز داشتم. از شریکم خواستم پیش از تماس من، یک بار دیگر هماهنگی لازم را انجام دهد. او هم پذیرفت اما میان شلوغی کارها این موضوع را فراموش کرد. من اما خبر نداشتم. فکر میکردم هماهنگی انجام شده و همه چیز مثل دفعه قبل پیش خواهد رفت. برای همین مستقیماً برایش پیام فرستادم و درخواست انجام چند کار را مطرح کردم. پاسخش خیلی کوتاه و محترمانه بود:
«امروز درگیر جلسات هیئتمدیره هستم و نمیتوانم این کارها را انجام دهم.»
همین. نه بحثی شکل گرفت. نه سوءتفاهمی. نه دلخوریای ابراز شد. من هم از او تشکر کردم و مکالمه تمام شد. اما حقیقت این است که گفتوگو تمام شد، ولی فکر کردن من تازه شروع شد. چند ساعت بعد و حتی چند روز بعد، ذهنم هنوز درگیر همان پیام کوتاه بود. نه به خاطر خودش. به خاطر خودم. از خودم پرسیدم دقیقاً از چه چیزی ناراحت شدهام؟ آیا از اینکه درخواست من را انجام نداد؟ نه. حق داشت وقت نداشته باشد. آیا از نحوه پاسخ دادنش ناراحت شدم؟ باز هم نه. پاسخش کاملاً محترمانه بود. پس چه چیزی مرا درگیر کرده بود؟ بعد از کمی فکر کردن متوجه شدم موضوع چیز دیگری است. من در ذهن خودم یک انتظار ساخته بودم. انتظاری که هیچوقت درباره آن حرف نزده بودم. بدون اینکه توافقی وجود داشته باشد، بدون اینکه هماهنگی مشخصی انجام شده باشد و بدون اینکه حتی از او پرسیده باشم آیا تمایل دارد یا نه، فرض کرده بودم که در زمان مورد نیاز در دسترس خواهد بود و به من کمک خواهد کرد. وقتی این اتفاق نیفتاد، بخشی از ذهنم احساس نارضایتی کرد. اما واقعیت این بود که مشکل از او نبود. مشکل از انتظاری بود که من برای خودم ساخته بودم. هرچه بیشتر به این موضوع فکر کردم، بیشتر متوجه شدم که بسیاری از ناراحتیهای زندگی دقیقاً از همین نقطه آغاز میشوند. ما در ذهن خودمان قراردادهایی مینویسیم که طرف مقابل حتی از وجودشان خبر ندارد. انتظار داریم دوستی زنگ بزند. انتظار داریم همکاری بیشتر همراهی کند. انتظار داریم مشتری تصمیم خاصی بگیرد. انتظار داریم شریک تجاری رفتاری مشخص داشته باشد. اما هیچوقت درباره این انتظارات گفتوگو نکردهایم. بعد وقتی آن اتفاق نمیافتد، احساس میکنیم به ما بیتوجهی شده است. در حالی که شاید طرف مقابل اصلاً از این سناریویی که در ذهن ما ساخته شده خبر نداشته باشد. آن روز یک درس مهم گرفتم. اگر از کسی کمک میخواهم، باید قبل از هر چیز از او بپرسم که آیا آمادگی این همکاری را دارد یا نه؟ اگر قرار است زمانی از کسی گرفته شود، باید برای آن زمان ارزش قائل شوم. اگر قرار است همکاری ادامهدار باشد، باید درباره آن شفاف صحبت کنم. و اگر کسی نخواست یا نتوانست همکاری کند، نباید آن را به حساب بیاحترامی یا بیارزشی خودم بگذارم. امروز که به آن ماجرا نگاه میکنم، بیشتر از هر چیز بابت درسی که گرفتم خوشحالم. درسی که به من یاد داد بخش بزرگی از بلوغ حرفهای، شناختن مرز میان «درخواست» و «انتظار» است. درخواست کردن حق ماست. اما انتظار داشتن، بدون توافق و بدون گفتوگو، اغلب فقط زمینهساز دلخوری است. شاید بلوغ از جایی شروع میشود که به جای تلاش برای تغییر دیگران، یاد میگیریم انتظارات خودمان را مدیریت کنیم. و شاید یکی از مهمترین نشانههای رشد این باشد که در هر اتفاقی، قبل از آنکه سهم دیگران را پیدا کنیم، سهم خودمان را ببینیم.